تبليغاتX
www2006

www2006

اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو

One Flew Over Cuckoo's Nest

بنام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

                                       

 

اول –  ما انسانهای حصارطلب

ما بعنوان انسان ( آن هم از نوع ایرانی َش !) ، معمولا ً عادت داریم در محبس ِ فکرمان حبس شویم؛ در محدودیتها غرق شده ایم و به حصارهایی که گرد ِ فکرمان کشیده شده است خوگرفته ایم. هر کدام از ما معمولا ً در زندانی زندگی میکنیم که سازنده ی اصلی آن، خودمان هستیم. زندانی با دیوارهای بلند، که شاکله ی اصلی آن تفکرات ِ خود ماست. پروردگارمان، ما را آزاد آفرید ولی ما، با همکاری تعداد زیادی از کژفهمان ِ دین های آسمانی در سراسر ِ دنیا، شرایطی را برای خودمان بوجود آورده ایم که ازادیان ِ الهی و مذهب،  فقط وفقط محدودیت هایش برایمان مانده و بس .. . این مائیم که باید تحولی اساسی در فکرمان بوجود آوریم و خود را برهانیم از این حصارهای زمینی ..

 

دوم –  One Flew Over Cuckoo’s Nest

این روزها، دیدن فیلم خوب واسم یه آرزو شده بود؛ فیلمهایی که تو این یکی دو هفته دیدم، صرفا ً فیلم بودند؛ فیلم و سرگرمی . ولی این آخری ، این شاهکار ِ میلوش فورمن ( Milos Forman  ) ، جزو فیلمهای  تحسین شده ای هستش که انصافا ً از تمام  ِ بخشهاش لذت بردم ؛ داستانش ، دیالوگهای فیلمنامه اش ، بازی های  عالی ِ بازیگرانش ، موسیقی  ِ تأثیرگذارش و صحنه های تعلیقش ..

 

پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته  ، یکی از بهترین اقتباس هایی است که تا کنون در سینما، بر اساس یک رمان صورت گرفته است . رمانی از کن کیسی با همین نام .

فیلم، داستان ِ ورود ِ مک مورفی ( جک نیکلسون )  است به بیمارستانی روانی. مک مورفی دیوانه نیست و به جرم تجاوز و برای بررسی صحت سلامت عقلی اش به آنجا برده می شود. او قوانین خشک ومحدودیت های آنجا را تحمل نمیکند و دست به تغییر وضعیت آنجا میزند؛ تلاش می کند تا فضای شادی را برای بیماران آنجا فراهم آورد. تلاش او گاها ً نتیجه بخش است ولی اوج موفقیت او ( که در انتهای فیلم به بهترین شکل و به همراه موسیقی  ِ کم نظیری از "جک نیچه" ، به تصویر کشیده شده است ) ، انتقال این روحیه ی تحول طلبی و حصار شکنی به دیگران است؛ جایی که دیگران از دیدن رهایی  ِ یکی از بیماران، دیوانه وار فریاد شادی سر میدهند ..

 

سوم – تقدیر از این شاهکار

"پرواز بر فراز آشیانه ی فاخته"  یا  "دیوانه ای از قفس پرید" اولین فیلمی که جک نیکلسون، بابت حضور در آن اسکار گرفته است. فیلمی که درسال 1976 ، پنج جایزه ی اصلی ِ  اسکار را کسب کرد :

 

Jack Nicholson : بهترین هنرپیشه ی نقش اول مرد

Louise Fletcher : بهترین هنرپیشه ی نقش اول زن

Milos Forman  : بهترین کارگردانی

Saul Zaentz و Michael Douglas : بهترین تصویربرداری

Lawrence Hauben  و Bo Goldman : بهترین فیلمنامه

 

فیلم آمادئوس هم یکی دیگر از فیلمهایی است که توسط میلوش فورمن کارگردانی شده است؛ من هنوز ندیدمش ولی تعریفش رو خیلی شنیده ام .

 

والسلام ..

یا علی مدد ...

 

 

وبلاگها و سایتهایی که از برخی مطالبشان در این نوشته استفاده شده است :

http://www.imdb.com/title/tt0073486

http://radiozamaaneh.com/jahed/2007/12/post_214.html

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2_%D8%A8%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2_%D8%A2%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87_%D9%81%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:32  توسط www2006  | 

نوامبر شیرین

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت ؛

 

نوامبر شیرین  رو سه شنبه دیدم ؛

نوامبر شیرین رو چهارشنبه هم دیدم ؛

نوامبر شیرین رو جمعه مرور کردم ؛

نوامبر شیرین رو باز هم مرور خواهم کرد ؛

 

نمیدونم چرا اینقدر این فیلم بهم چسبید ! چقدر بازی ِ کیانو ریوز و چارلیز ترون به نظرم قشنگ اومد ؛ چقدر با آهنگهای وسط  ِ فیلم حال کردم ؛ چقدر ادا واطوارهای  Sara Deever ( چارلیز ترون ) اونو جذابش کرده بود ؛ چقدر کیانو ریوز سرد و دوست داشتنی شده بود رفتارش ؛

 

نوامبر شیرین داستان ِ جدیدی نداره ؛ کارگردان معروفی هم نداره ؛ حرف تازه ای واسه گفتن هم نداره ؛ هیچ نوآوری خاصی هم توش دیده نمیشه ؛ اصلا ً یکی از معمولی ترین فیلمهای دنیاست ولی من مطمئنم که بازهم میبینمش ؛

 

خیلی نمیخوام درباره ش بنویسم ؛ فقط یک نکته ؛ اگر فیلم رو دیده اید ، یکبار دیگه به اون صحنه ی آخرش دقت کنید ؛ به رنگ ِ آبی ای که توی فضای ِ سنگین ِ آخرین برخورد ِ Sara Deever و Nelson Moss پاشیده شده بود ؛ چقدر زیبا بود اون صحنه های آبی فامی که پشت سرش اون موزیک ِ لایت شروع به حرکت کرد  ..

 

یا علی ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:53  توسط www2006  | 

Casablanca

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

 

خیلی فیلم باحالیه ؛ حتما ً ببینش ..

   حتما ً واسه شما هم پیش اومده که با شنیدن ِ "چند" جمله از یک موضوع در جهان ِ واقعی ، یک تصویر انتزاعی از اون موضوع ، تو ذهنتون ساخته باشید که گاهی 180 درجه با واقعیت در تضاد باشه ؛ و وقتی که با اصل ِ اون موضوع مواجه میشید ، واکنش ( ِ منفی یا مثبت ) ناخودآگاهی نسبت به اون موضوع از خودتون نشون میدید ..

 

   اغلب فیلمهایی که با این پیش زمینه که " خیلی باحاله " ، میبینم ، یه جورایی مذاقم خوش نیومده ؛ نه این که اون فیلم بد باشه .. نه .. چون با اون چیزی که تو ذهنم از اون فیلم ساختم ، متناقضه ، باعث دلزدگی میشه ؛ معروف بودن ِ اون فیلم هم نمیتونه هیچ کمکی در جلوگیری از بوجود اومدن این دلزدگی بکنه . دلیلش اصلا ً قابل درک نیست واسم  ؛ ولی وقوعش همیشه قابل پیش بینی هستش ! اینکه زمانی که اسم یک فیلم رو میشنوی یا   با شنیدن ِ تعریفی که از ماجرای اون فیلم  میشه ، چه تصویری ازش تو ذهنت میسازی ، گاهی  روی حس ِت خیلی تأثیر میگذاره وقتی داری خود ِ فیلم رو تماشا می کنی . بعضی وقتها هم به این نکته توجه نمیکنی که فیلم در چه سالی و در چه فضایی ساخته شده ؛

 

   ماجرای تماشای فیلم کازابلانکا هم واسه من یه همچین ماجرایی بود ؛ بعد از کلی تعریف و تمجید و نظرات ِ مکرر در مدح ِ این فیلم ، تصمیم به تماشای این فیلم گرفتم که البته تماشای بار اولش با اون مقدمه ای که در بالا ذکر شد ، خیلی همراه با لذت نبود .. ولی با تماشای بار دومش ( که دیگه اثری از اون پیش زمینه ی اشتباه ِ ذهنی نبود ) ، نظرم درباره ی فیلم عوض شد ( مثبت  شد )

 

کازابلانکا ؛

کازابلانکا بارها در نظرسنجی هایی که بین تماشاگران فیلمهای سینمایی در سرتاسر ِ جهان برگزار شده است ، بعنوان عاشقانه ترین فیلم تاریخ سینما انتخاب شده است . قصد من در این نوشته کوتاه ، اشاره به برخی زیبایی های این فیلم است که کارگردان ِ ... این فیلم ، با ظرافت در فیلمش گنجانده است .

 

موضوع فیلم ، همان موضوع همیشگی است ؛ جنگ در برابر عشق ؛ عشقی بوجود می آید و جنگ عامل جداییست . اما تلاش و تقلای عشاق در این میان برای سروسامان دادن به این عشق ، در مقابل این دشمن قدرتمند ( جنگ ) ، بوجود آورنده ی برخوردهای بسیاری میان آن دو است . گاهی خوشحال و گاهی ناراحت و مکدر از دست ِ یکدیگر . این وضعیت ِ دو شخصیت ِ اصلی ِ " کازابلانکا " یعنی ریچارد یا ریک و ایلسا است . دو عاشق که بنا به شرایط به هم نرسیده اند ؛ شاید قشنگترین سکانس ِ  برخورد این دو آخرین برخورد آنها در کافه ی ریچارد است ؛ جایی که از چشمان ایلسا میتوان پی به عمق ِ عشق ِ او برد ؛ جایی که سردی ِ ریچارد ، تحت ِ تأثیر ِ لحن ِ گرم و صدای لرزان ِ ایلسا ذوب شده و حقیقت را قبول می کند ..

 

مایکل کورتیز ( کارگردان ِ مجارستانی ِ این فیلم ) ، در نشان دادن ِ خشم مردم دنیا ( که نماینده های آن از نقاط مختلف جهان در کازابلانکا حضور داشتند ) از جنگی که آلمانها براه انداخته بودند ، خیلی قوی و تأثیرگذار عمل کرده است . سکانسی  که لازلو ( شوهر ِ ایلسا ) ، در کافه ی ریک ، در حالیکه آلمانها مشغول خواندن ِ سرود هستند ، شروع به خواندن ِ سرود ِ " La Marseillaise می کند و همه ی افراد حاضر در کافه با او همراه می شوند و در حالیکه در چشم برخی از آنها اشک حلقه زده است ، با تعصب تمام ، سرود آلمانها را قطع می کنند ، در واقع نشان دهنده ی خشم مردم دنیا است از جنگی که آلمانها براه انداخته اند ؛ البته در نگاهی کلی تر هم میتوان به بررسی دیدگاه کارگردان این فیلم به مقوله ی جنگ پرداخت ؛ جنگی که باعث جدایی زنی از شوهرش میشود ، زن را دلبسته ی مردی دیگر میکند ، مرد را از عشقش جدا می کند و در کل به جز آوارگی و مصیبت هیچ دستاورد دیگری برای انسانها ندارد ..

 

پایان ِ فیلم کاملا ً منطقی است  ( منظور پایانی بدون انجام اعمال ِ احساساتی ، توسط بازیگران است ) . ریچارد که به ایلسا قول داده بود پایان ماجرا را او رقم بزند ، با یکسری محاسبات منطقی ، پای خود را از این معرکه ی عشقی بیرون میکشد ... به همین سادگی ..

 

قبل از پاورقی ؛

1-   از اونجایی که تو عالم ِ سینما ( که نه ، تماشای فیلمهای سینما ! ) طفلی بیش نیستم ، از همفری بوگارت بجز کازابلانکا هیچ فیلمی ندیده ام ؛ همچنین از اینگرید برگمان و کارگردان ِ فیلم یعنی مایکل کورتیز.  وقتی تو اینترنت داشتم آمار ِ این فیلم رو درمیاوردم ، دیدم هر سه ی این هنرمندان ، مرحوم شده اند . یک لحظه خشکم زد .. خدا بیامرزدشون ..

 

2-   « كازابلانكا » را اگر ديده ييد كه خوش به حال تان و اگر نديده ييد ، حتما تماشاي ش كنيد تا بفهميد شهر عاشقان محكوم به جدايي كجاست و يك عاشق چه جوري مي تواند عشق واقعي ش را نشان دهد ... ( نقل قول از اینجا )

 

 

والسلام ..

یا علی مدد ..

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:32  توسط www2006  | 

بوی عید پیچیده تو هوا

 

بنام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت ..

 

بوی عید پیچیده تو هوا ؛ لازم نیست حتما ً شامه ی قوی  داشته باشی واسه استنشاقش ؛ با چشم هم میشه بوی عید رو حس کرد ؛ کافیه وقتی داری تو خیابون راه میری ، به زیاد شدن تعداد دستفروشهایی که گوشه ی پیاده رو بساط پهن کرده اند بیشتر دقت کنی ؛ اونوقت کاملا ً تو حال و هوای عید قرار میگیری ؛ این مهم نیست که تو حوصله داری یا نه ؛ آماده هستی یا نه ؛ اصلا ً میخوای سال عوض بشه یا نه ؛ مهم اینه که قراره یک بار دیگه زورق ِ زندگیت تو لنگرگاه ِ فروردین پهلو بگیره و با تلنگر بهت بفهمونه که هی ی ی ... ! آقا پسر ... حواست هست یا نه !؟ 86 هم گذشت ها ! یادته قرار بود چه کارهایی بکنی ؟ یادته هزار جور فکر قشنگ زده بود به کلت در طول سال ؟ کدومهاشو رفتی طرفش ؟ اصلا ً اینقدر مرد بودی و جرأت داشتی که هزارتوی 86 رو اونجور که دوست داری طی کنی یا مصلحت اندیشی بازهم گرفتارت کرده بود ؟  شاید هم باز تنبلی و سست اراده بودنت خیلی مواقع باعث شد وقتت رو به بطالت بگذرونی .. شاید هم اصلا ً اهل این حرفها نیستی که زیاد به زندگی فکر کنی .. قایقت رو سپردی به جریان ِ آب و سرگرم تماشای مسابقه ی دیگران شده ای .....

   میخوام واست یه قصه بگم ؛ یه قصه ی واقعی ؛ مثل اون قصه هایی که تو "کلید اسرار" نشون میده ؛ ولی نه اونقدر تخیلی !

پارسال همین موقع یه فارغ التحصیل بود که تازه از دانشگاه اومده بود بیرون ؛ خیلی درک نمیکرد که گذشت زمان یعنی چی ؛ کنکور سراسری رو خراب کرده بود ؛ ولی امیدوار بود که اردیبهشت ، به کمک جاسبی و شهریه های " دانشجو له کن " ِ ش ، بتونه درسش رو هر جور که شده ادامه بده .. ولی دانشگاه آزاد هم تابلوی ورود ممنوع رو کاشت جلوی پاش ؛ اون هم سرخورده شد و زد تو کار ِ تلف کردن ِ وقت ؛ تصمیم گرفت تمام کارهایی که میخواست و نکرده بود بکنه ؛ زد تو کارهایی که هیچ پیش زمینه ای توش نداشت ؛ شروع کرد به تماشای فیلم ؛ شروع کرد به نوشتن ؛ نوشتن هر چیزی که به فکرش میرسید ؛ شروع کرد به خوندن کتاب ؛ خلاصه هر کاری که تا اون موقع جدی نگرفته بود رو جدی گرفت ؛ بیشتر وقتش رو تو اینترنت ول می گشت؛ اردیبهشت ماه طی یک عملیات انتهاری (!)  وبلاگی رو تأسیس کرد و به جرگه ی وبلاگ نویسان ایرانی پیوست ؛ اوایل فقط فیلمهایی رو که میدید مینوشت ؛ یواش یواش تصمیم گرفت درباره ی فیلمهایی که میبینه ، دقیقتر بنویسه ، بیشتر دربارشون بخونه و بعد بنویسه ؛ یه سه چهار ماهی رو هم اینجوری گذروند ؛ همینجوری که درباره ی کوبریک و نیکلسون و آرونوفسکی و آل پاچینو و .. مینوشت ، خیلی چیزهای دیگه هم نوشت که دید نمیشه همه رو یکجا بیاره ؛ تصمیم گرفت یه وبلاگ دیگه هم راه بندازه ؛ ( مفت بود دیگه !!) ؛ خلاصه یکی دیگه هم راه انداخت ؛ کارش شده بود کامنت خوندن و کامنت گذاشتن ؛ تو دنیای مجازی ، دوستهای خیلی خوبی پیدا کرد ؛ دانیال ، کژوان ، مجید ، حامد ، مانیا ، دل نوشته ، شرقیترین ستاره ، آیدین ، علیرضا ، کامران ، شیرین ، شهرزاد .

تو حال خودش بود که یه نامه از نظام وظیفه اومد ؛ خفتشو گرفتن و انداختنش تو سربازخونه ... چهار پنج ماه ِ آخر ِ سالش رو هم در کسوت یک نظامی ، گذروند ؛ خدمت سربازی ، خیلی خیلی اتفاقی و شانسی ، دوباره فکر و ذکرش رو برگردوند سر جاش ؛ دوباره افتاد تو خط درس ؛ بازهم پاسکال و دلفی و برنامه نویسی و لذت های دوران ِ تحصیل ؛

ولی با این دلبستگی ِ جدیدش چطور باید تا کنه ؟ وبلاگ هایی که واسه کلمه به کلمه ی مطالب ِ اونها ، وقت گذاشته بود رو که نمیتونه ول کنه به امون ِ خدا .. اصلا ً قرار نیست ول کنه ؛ وقتی بر میگرده و به اتفاقات ِ این یکساله فکر میکنه ، میبینه خیلی چیزهای جدیدی یاد گرفته ؛ دیگه وقتی روزنامه میخونه ، فقط صفحه ی ورزشی و سیاسی و حوادث رو نمیخونه ؛ اول میره سراغ صفحه ادبی ؛ مطالب فرهنگی ؛ مقاله های دنیای سینما ؛ حالا وقتی شعر میخونه لذت میبره ؛ وقتی یه کتاب رو تموم میکنه ، حس خوبی بهش دست میده ؛ زیبایی های فیلمهای ایناریتو و یا سینمای فرانسه و ایتالیا رو بدون اینکه کسی بهش تذکر بده ، میفهمه و ازشون لذت میبره ....

القصه ؛ دنیایی که قراره تو سال 87 باهاش روبرو بشه رو دوست داره ؛ اونو روشن میبینه ؛ چون دوسه تا زمینه ی جدید واسه لذت بردن از قشنگیهای دنیا پیدا کرده و از این بابت خیلی خوشحاله ... الهی شکرت ..

بوی عید پیچیده تو هوا ؛ لازم نیست حتما ً شامه ی قوی  داشته باشی واسه استنشاقش ؛ یه نگاه که به تقویم بندازی میتونی راحت بفهمی که خدا یکبار ِ دیگه بهت فرصت داده تا بتونی از بهار لذت ببری ...

یا علی مدد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط www2006  | 

یادداشتی بر ماجرای دیدن ِ فیلم ِ " همیشه پای یک زن در میان است " !

پیش از شروع

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

از اونجایی که برای ِ دیدن این فیلم یکسری حوادث پیش بینی نشده واسه من پیش اومد ، تصمیم گرفتم به جای خود ِ فیلم ، نحوه ی دیده شدنش رو بگم ..

 

عصر روز حادثه !

بعد از گذشت ِ یکی دو سال از دوران دانشجویی ، با بچه ها دور هم جمع شده بودیم و مشغول تازه کردن ِ دیدارها بودیم (!) که ارس زنگ زد :

-         سلام .. خوبی ؟

-         قربونت .. چه خبرا ؟

-         " همیشه پای ِ یک زن " رو هستی !!؟ فقط سریع بگو .. داریم میگیریم بلیطش رو ..

-         آره .. آره که میخوام ؛ بگیر .. میام .. واسه چه ساعتی ؟

-         12 شب  ..

با شنیدن این ساعت  ِ خاطره انگیز(!) ، کمی تا قسمتی گرخیدم ! ولی خب .. کم نیاوردم .. جشنواره همین چیزای غیرمترقبه ش میمونه واسه آدم ! وگر آدمیزاد یه آه ِ و یه دم ِ ! ..  خلاصه دلو به دریا زدم و گفتم بگیر دوتا .. غافل از اینکه این دوتا بلیط هم زیاده و هم کم ! کم به خاطر ِ اینکه جلوی یکی از دوستان شرمنده شدم و زیاد به خاطر اینکه محمدرضا که قرار بود بیاد ، جا زد !!

 

دو سه ساعت قبل از حادثه !

شاد و خوشحال از اینکه این بار فیلم ِ آق " کمال ِ تبریزی " رو بدون سانسور و تو اوج هیجان میبینم ، رفتم خونه که ماشین رو وردارم و برم پیش بچه ها ؛

    من : سلام ..

    مامان : سلام .. خوب شد زود اومدی .. شام بخور و برو بخواب که فردا 5 باید از خواب پاشی ..

    بابا  : سلام .. خوش گذشت جشنواره !!؟

    من : هی .. بد نبود !! فیلمش بدک نبود ولی اینی که شب میخوام برم خیلی قشنگه .. خیلی ازش تعریف میکنن .. مال ِ کمال ِ تبریزیه .. همون که مارمولک رو ساخته ..

    مامان ( لحن سوالی و متعجب ) : شب دیگه کی ِ ( چه وقت ِ ! ) ؟ شبه دیگه الآن ..

    من : نه .. آخر شب .. ساعت 12 .. سانس فوق العاده گذاشتن .. پدرمون دراومد توصف تا بلیط  گیرمون اومد .. !

    بابا ( خیلی سرد و خشک ) : ولش کن .. یکی دوماه دیگه CD ش میاد ..  کجا میخوای بری نصف شبی ؟

    من : ارزشش رو داره .. با ماشین میرم و وقتی فیلم تموم شد سریع میام ..

حرفم تموم نشده بود که بابام با دلیل و برهان و البته زور(!) بهم فهموند از ماشین پاشین خبری نیست !! حالا اگه میتونی ، بدون ماشین برو ...

منم فرهنگ دوست و علاقه مند !! پای پیاده راه افتادم تا از اینور دنیا ( = غرب ) ، برم اونور دنیا ( = سینما فرهنگ ) .. خلاصه با تاکسی و مترو و مینی بوس  و ... ساعت 11 شب خودم رو رسوندم به بچه ها ..

 

وقوع حادثه !

تا شروع فیلم یک ساعتی مونده بود .. با بچه ها تو ماشین ِ سورنا نشسته بودیم که خسرو درجواب سوال ِ من که کیا قراره بیان ، گفت : " یه بیست نفری میشیم "!! ..... فکر میکردم فقط ما سه چهار نفر فرهنگ دوستیم ولی گویا این آق کمال مهره ی مار داره فیلمهاش !!

 

وارد سینما که شدیم ، چهره مردم خیلی جالب بود ؛ خمیازه بود که بین دهن ملت دست به دست میشد ! هنوز دهن یکی بسته نشده ، بغلیش پست رو تحویل میگرفت و دهن دره ی کش دارش رو شروع میکرد !! انگار واجبه این وقت شب بیان سینما ! باز شدن درب ِ سالن همان و ورود محترمانه ( = حمله ی وحشیانه ی ) مردم به سمت صندلی های ردیف عقب ِ سالن همان .. مثل اون بازی ای که ده نفر دور ِ نه تا صندلی میچرخن تا آهنگ تموم بشه و یک نفر بهش صندلی نرسه و بسوزه ، شده بود ماجرای مردم ؛ از دو طرف به سمت صندلی هجوم برده میشد و یک نفر ناکام میموند ! خیلی خوشمزه بود صحنه ؛ خسرو با زرنگی خاصی که نشونه ی تبحر و تجربش بود تو این جور موقعیتها ، یه ردیف کامل رو گرفت !! که همه پیش هم بشینیم .. البته یه سه چهار نفری غریبه تو ردیفمون بودن که البته قابل ِ اغماضه !!

 

( در این لحظه فیلم شروع میشود که موضوع بحث ِ این جلسه ی ما نیست !! )

( در این لحظه هم فیلم تمام میشود که بازهم به موضوع ما ربطی نداره .. البته از تیتراژ پایانی فوق العاده قشنگ و زیرکانه ی فیلم اگه نگم ، بی انصافیه  )

 

بعد از حادثه !

از بحث های که اون موقع ِ شب ( نصف شب البته .. چون ساعت نزدیکه دو بود ) ، درباره ی فیلم بین بچه ها بود که بگذریم ، جالبترین حرف رو آیدین زد : " من نصف ِ فیلم رو خواب بودم !! " .. ایول .. ایول داش آیدین .. البته خود ِ آیدین از دست خودش خیلی شاکی بود ؛ میگفت : " از ساعت 6 تو این سرما این جا وایسادم و سر ِ فیلم گرفتم خوابیدم !! " ..  غیرطبیعی هم نبود البته .. آدم خسته میشه خداییش .. ولی دمش گرم .. با اون خستگیش منو تا خونه رسوند ؛

 

فردای حادثه !

ساعت پنج و نیم صبح که آلارم ِ این گوشت کوب(!)  به صدا دراومد  ، اصلا ً جون نداشتم چشمام رو باز کنم چه برسه به اینکه بخوام لباس بپوشم و بزنم از خونه بیرون .. ولی سربازخونه این حرفا حالیش نیست که .. باید میرفتم

 

پ.ن 1- مهران مدیری و رضا کیانیان ترکونده بودن .. حبیب رضائی هم بد نبود البته ولی گلشیفته یه کم تکراری بود به نظر ِ من

 

پ.ن 2 – " همیشه پای یک زن در میان است " تا الآن ( لحظه ی نگارش این مطلب) با هفتاد درصد رأی تماشاگران ، فیلم منتخب ِ تماشاگران هستش

 

 

والسلام

یا علی مدد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:48  توسط www2006  | 

Dogville

پیش از شروع ؛

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

                    

 

اول – رقابت بر سر ِ تفاوت ..

یه جا شنیدم :

   " تمام داستانهای دنیا گفته شده ! دیگه داستان ِ جدیدی برای گفتن وجود نداره ؛ محتوا و اصل ِ موضوع ِ تمام داستانهایی که نوشته میشه تکراریه و فقط شکل و رنگ و لعابش فرق میکنه "

راستش زیاد از این نظر خوشم نیومد ولی با این حال هنوز نتونستم واسه این نظر، مثال نقض پیدا کنم ! یعنی  به  اصل ِ هر داستان ( یا فیلم ) که دقت کردم ، چیز جدیدی دستگیرم نشد و همون ارزشها و دغدغه های کلیشه شده رو به شکلی دیگر دیدم ..

اگر بنا رو بر درست بودن ِ این نظر بگذاریم ( امیدوارم بالاخره یکی پیدا بشه که یا ردش کنه یا توجیهش کنه برای من ) ، داستانها( و در نتیجه فیلمها )یی ارزشمند جلوه میکنند که این تفاوت را در شیوه ی بیانشان فریاد بزنند .. کاری که Dogville  با تمام قدرت تلاش دارد انجامش دهد ..

 

دوم - کمی پانتومیم ، کمی تئاتر ، کمی فیلم ..

" داگویل ( Dogville ) ، فیلمی است با نه بخش ( Nine Chapters ) و یک مقدمه " ؛ این اولین صحنه ( یا جمله ) ای است که با شروع فیلم می بینیم . سپس در حالی که از بالا ، کل منظره ای که قرار است در فیلم ببینیم نشان داده میشود ، راوی فیلم ، شروع به توضیح دادن درباره ی شهرک ِ داگویل میکند.

 

داگویل داستان ِ سرراستی دارد. در این فیلم ، نه اثری از پیچیدگی و چندلایه بودن ِ فیلمنامه است و نه کارگردان سعی کرده کار ِ خود را با تکنیکهای مختلف ، پیچیده نشان دهد ؛ ما با یک داستان ساده و سرراست طرفیم  و هیچ داستان ِ فرعی دیگری در کار نیست . Grace (Nicole Kidman ) دختری است  در حال فرار از دست تعدادی گنگستر که به شهرک ِ داگویل پناه می آورد . Tom ( Paul Bettany ) ( پسری از اهالی داگویل ) او را مخفی میکند و ازسایر ِ اهالی میخواهد که به او کمک کنند . آنها هم قبول میکنند و او را مخفی میکنند و در عوض Grace  هم برای آنها کار میکند . با گذشت زمان ، اهالی داگویل متوجه میشوند که پنهان کردن دختر ریسک بزرگی است و فضا را برای او سخت تر میکنند و کار بیشتری از او میکشند  بی توجه به اینکه Grace شاید روزی  بتواند تلافی کند ...

 

تمام آنچه برای نمایش ِ یک شهر لازم است در تک صحنه ی موجود در فیلم ، وجود دارد ؛ محلی شبیه کلیسا برای اجتماعات مردم ؛ یک خانواده ی پرجمعیت ؛ یک مغازه برای خرید روزانه ؛ مردی به همراه یک تراک ( مینی کامیون ) برای ارتباط با دنیای بیرون از شهرک  و دو سه عامل اساسی دیگر . هر یک از این بخشها را میتوان به عنوان نمادی از قشرهای مختلف مردم در نظر گرفت . چیزی که کارگردان برای بیان حرفش به آنها نیاز دارد ؛ جماعتی از انسانها برای بررسی ِ نحوه ی برخورد آنها با یک مشکل ( یا آدم ِ مشکل دار ) .

تلاش ِ کارگردان ِ دانمارکی ِ این فیلم (Lars von Trier  این است که رفتار ِ مردم داگویل را طبیعی نشان دهد . رفتاری بدون سوءنیت و غرض  ورزی. مثلا ً Tom  بخاطر ضعیف النفس بودن ، در ادامه ی رابطه با Grace  کم می آورد و به گانگسترها محل مخفی شدن Grace  را لو میدهد . سایر اهالی هم یه این خاطر از کار او استقبال میکنند که به فکر نجات خود هستند از شر ِ مشکلاتی که فکر میکنند Grace برایشان پیش آورده است . این ضعف آنها نه تنها باعث میشود Grace را از دست بدهند ، بلکه کل شهر را با مشکل مواجه میکنند ..

 

موسیقی این فیلم به اثر گذاری ِ فضای ِ دراماتیک صحنه های تئاترگونه ی آن کمک فراوانی میکند . جالب است ؛ در این فیلم هیچ دکور خاصی وجود ندارد و در عین حال تمام صحنه های مورد نیاز، موجود است . خلاقیت ِ لارس ترایر (Lars von Trier ) در جای جای ِ این فیلم ِ سه ساعته کاملا ً مشهود است. یکی از این موارد ، استفاده از صدا بجای تصویر است ؛ مثلا ً هر وقت که احتیاج به سگ در فیلم است ، صدای پارس کردن یک سگ به بیننده این چنین القا میکند که سگی در کار است در حالی که این چنین نیست . یا به جای باز و بسته شدن در ، فقط صدای آن و حرکت دست هنرپیشه ، به ما میفهماند که دری باز شد ( یا بسته شد ) .  دیگر اینکه برای نشان دادن زمان اتفاق ماجراها ( اینکه روز است یا شب ) ، از نور ِ اطراف ِ صحنه استفاده میشود ؛ نور سفید ( برای نمایش روز ) و یا تاریکی مطلق ( برای شب )  و بسیاری دیگر از اینگونه ابتکارات در فیلم .

 

بخش نهم ِ فیلم ( صحنه ی نهایی ) ، شاید تأثیرگذارترین بخش فیلم باشد ؛  پایانی غیرقابل پیش بینی و شوک آور . اگرچه پایانی است غم انگیز و بی پروا در نشان دادن خشونت ، ولی برای تفهیم ِ منظور کارگردان بسیار مهم و حیاتی است ؛ شاید اگر Tom  در عشقش ثابت قدم تر می بود ، شاید اگر اهالی مهمان نوازتر می بودند ، شاید اگر Grace بزرگوارتر می بود و تصمیم بر انتقام نمیگرفت ، شاید اگر ...

 

اگر چه داگویل نمایانگر ِ جسارت لارس ترایر است در به سینما آوردن عناصر تئاتری  نمایش  و البته موفقیت ِ  او در این کار ، ولی خالی از ضعف هم نیست ؛ شاید مهمترین نقطه ضعف فیلم ، زمان طولانی و تعداد بخشهای زیاد آن است ؛ 10 بخش ( نه بخش اصلی و یک مقدمه ) در زمانی نسبتا ً طولانی به همراه بیان ِ گاها ً سنگین راوی ِ فیلم ، فهم ِ داگویل را در لحظاتی سخت میکند !

از دیگر نقاط ضعف ِ فیلمنامه ی داگویل ، میتوان به پرداخته نشدن ِ دقیق به علت ِ فرار Grace اشاره کرد. موضوعی که با یک مشاجره ی چند دقیقه ای بین Grace  و پدرش تا حد زیادی گنگ ماند و ..

 

سوم - بد نیست بدونید که ...

-     استیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg ) بعد از دیدن فیلم Europa  (1991 ) ، به لارس ترایر پیشنهاد کارگردانی ِ فیلمی در آمریکا رو میده که ترایر قبول نمیکنه ..

-     لارس ترایر گفته : فکر نمیکنم نیکول کیدمن (Nicole Kidman ) رو تو داگویل خیلی اذیت کرده باشم ولی میدونم اون معتقده که من آدم سخت گیری هستم ..

-     لارس ترایر در اکثر قسمتهای سینما دستی بر آتش دارد ؛ هم کارگردانه ، هم نویسنده ، هم تهیه کننده ، هم فیلم بردار . جالبه بدونین فقط یکبار کاندیدای اسکار شده اون هم  در بخش موسیقی در سال ِ 2000 بخاطر فیلم ِ Dancer in the Dark .

 

 

والسلام ..

یا علی مدد ..

 

 

منابعی که از برخی مطالب آنها در این نوشته استفاده شده است :

1) http://imdb.com/name/nm0001885/bio
2)
http://movies.yahoo.com/movie/1808403767/info

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:53  توسط www2006  | 

Full Metal Jacket

پیش از شروع ؛

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

                             

 

 

اول – غلاف تمام فلزی ؛

با وجودي كه تنها 16 سال از زمان ساخت فيلم مي گذرد غلاف تمام فلزي ديگر به فيلمي كاملا ً كلاسيك بدل شده است. این فیلم را میتوان به دو اپیزود کلی تقسیم کرد ؛ مستقل از هم ولی مربوط به هم . بخش اول فیلم اختصاص دارد به تربیت نیروهای نظامی ارتش امریکا و بخش دوم استفاده از این نیروها در جنگ ( و در اینجا جنگ ویتنام ) . در هر دو بخش میتوان ردپای  نگاه انتقادی کوبریک را دید . در اپیزود اول ، برخورد فرمانده جوخه ( گروهان ) با افرادش و تلاش آنها برای در قالب قرار گرفتن نشان میدهد . تاکید او بر تبدیل افرادش به انسانهایی که آرزویی بجز جنگ و کشتن ندارند و احساسات واژه ی نامفهومی برای آنهاست . بعضی براحتی از پس تمرینات نظامی برآمده و مشکل ِ چندانی پیدا نمیکنند ولی بعضی از آنها ( مثل لئونارد (Vincent D'Onofrio ) یا سرجوخه پایل بخاطر چاقی و اضافه وزنش )، نمیتوانند از پس تمرینات و وظایف محول شده به آنها برآیند . برخورد معروف فرماندهان در اینجا را همه میدانیم : " تنبیه برای همه است " . فرمانده گروهان ِ این فیلم هم برای ایجاد انگیزه در سایر سربازان برای اصلاح لئونارد ، به جای تنبیه شخص خاطی دست به تنبیه سایر سربازها میزند که همین عمل باعث گرفتن انتقام بقیه از لئونارد میشود ؛ کشیدن پتو روی لئونارد وقتی که او خواب است و زدن او .

کوبریک در بخش دوم فیلم هم ، به طرق مختلف  از جنگ ویتنام و اعزام نیرو به آنجا انتقاد میکند ؛ گاهی از زبان ِ جوکر (Matthew Modine ) بطور مستقیم و گاهی غیر مستقیم  با نشان دادن صحنه های بیکاری ِ سربازان که سرگرم لاس زدن با فاحشه های ویتنامی هستند .

 

در این فیلم هم ( مثل فیلمهای دیگر کوبریک ) میتوان سینماتوگرافی (= فیلمبرداری ) منحصر بفردی که مورد علاقه کوبریک است را دید . تعقیب بازیگر توسط دوربین و یا دوربین توسط بازیگر به مدت طولانی ؛ برای ملموس تر شدن این نکته لازم است به چند صحنه از دو فیلم معروف تر ِ کوبریک بیشتر دقت شود :

1-   در فیلم درخشش ، صحنه ای را که دوربین بدنبال دنی ( پسر بچه ی کوچک ) میدوید تا شاهد اتفاقاتی باشد که قرار است  در سوی دیگر هتل رخ دهد ..

2-     در همین فیلم " غلاف تمام فلزی " صحنه های ابتدایی فیلم که فرمانده روبروی سربازها قدم میزد و قوانین را برای آنها تشریح میکرد ..

اولین مورد تعقیب بازیگر توسط دوربین است و دومی عکس آن . از این دست صحنه ها در فیلمهای کوبریک به وفور یافت میشود که این میتواند حاصل ذوق استنلی کوبریک باشد در زمینه ی تصویر برداری . ( حتما ً میدانید که کوبریک قبل از ورود به عرصه فیلم سازی ، به عکاسی می پرداخته است ) .

 

یکی از زیباترین بخشهای فیلم ، شبی بود که لئونارد ، فرمانده را در دستشوئی کشت و سپس خودکشی کرد. سکانسی که به مدت سه چهار دقیقه نفسم را در سینه حبس کرد . جایی که لئونارد انتقام همه ی سربازها را از فرمانده ی بی منطق ِ زورگو گرفت و در ادامه خودش  را هم راحت کرد .

 

دوم – جالبه ؛

-     تشابه بیمار ِ روانی ِ دو فیلم " درخشش " و " غلاف تمام فلزی " خیلی برام جالب بود . حالات روانی سرجوخه لئونارد بسیار بسیار شبیه ِ جک تورنس ِ فیلم درخشش بود . اگرچه " غلاف تمام فلزی " هفت سال بعد از "درخشش " ساخته شد ولی روانی ِ این فیلم ها خیلی شبیه هم عمل میکردند .

-     گنجوندن ِ یک مصاحبه سوری در فیلم با سربازان جنگ ؛ ایده ای برای به فیلم درآوردن حرفهایی که از گوشه و کنار جنگ شنیده میشه و در واقع درددل سربازهاست و شاید نشه به تصویر درآوردشون .

-     قبل از ساخته شدن این فیلم وقتی از کوبریک پرسیده میشه : " چرا میخوای درباره ی موضوعی که این همه فیلم دربارش ساخته شده ، فیلم بسازی ؟ " میگه : " میخوام بهترینش رو بسازم " . اگرچه من تمام فیلمهایی که در این زمینه ساخته شده رو ندیدم ، ولی این فیلم رو جزو بهترین ها میدونم .

-     کلاه جوکر که پوستر اصلی فیلم هم هست ( عکسی که در بالا مشاهده میکنید) ؛ حک شدن ِ عبارت ِ " متولد شده برای کشتن" در کنار علامت صلح ! ترکیب طعنه آمیزی به حرفهای بانیان جنگ در امریکا .

 

والسلام ..

یاعلی مدد ..

 

 

منابعی که از بعضی مطالب آنها استفاده شده است :

1) http://bashgah.net/pages-232.html

2) http://www.imdb.com/title/tt0093058

 

 

----------- اضافه شده در سه شنبه ۹ بهمن ۸۶-------

 مطالب زیر ، دوتا از کامنتهای بچه ها هستش درباره ی کوبریک و فیلمهایش . خوندنی هستن :

 

1 – نوشته شده توسط علیرضا :

   استنلي كوبريك روانشناس ترين كارگردان تاريخ سينماست البته از نظر من. نميگم بهترين هنرمندترين باكلاسترين. فقط ميگم روانشناسترين. اگه يه مروري تو آثارش داشته باشيم و فيلمهاي مطرحش رو بررسي كنيم، مي بينيم كه همشون فيلمهاي خيلي خوبي نيستن. ولي ضعيفترين فيلمهاش هم اثري قابل تاملن. كوبريك جزء كساني هست كه فكر و عقيده منحصر به فرد خودش رو خيلي راحت تو آثارش ارائه مي ده. كارگردان ژانر خاصي نيست. تو خيلي از ژانرها فيلم داره. ولي خط سير فكري ثابتي تو فيلمهاش هست. بعضي جاها خيلي خوب نشون ميده اين خط سير فكري رو بعضي جاها هم چندان جالب نيست. حداقل من اينطور فكر ميكنم. شما هيچ وقت نمي تونيد فيلم درخشش رو با چشمان باز بسته مقايسه كنيد. دليلش نوع ارائه است. گاهي جاها اين نوع ارائه در پيشبرد اثر كمك مي كنه و گاهي هم نه. كوبريك در دو مساله بسيار جسوره. يكي خشونت و يكي سكس. هيچ كدام از اين عوامل يه عامل فانتزي نيستن. بلكه واقعا به ساختار فيلم كمك مي كنن. شايد به عنوان مثال دقايقي از فيلم چشمان باز بسته كه دقيقا نمي دونم چقدر ولي شنيدم تا 40 دقيقه اش رو حذف كردن (به دليل مسائل برهنگي و ...) اگر حذف نمي شد شايد با يه فيلم ديگه طرف مي بوديم. همونطور كه خود كوبريك هم همين اعتقاد رو داشت. به هر حال من فكر مي كنم ديدگاه بيننده نسبت به فيلمهاي كوبريك يه ديدگاه سياه و سفيده. رنگ خاكستري نمي بينيم. خيلي ها رو ديدم كه فيلم پرتقال كوكي رو اثري مزخرف مي دونستن ولي بهشون توصيه كردم چند بار فيلم رو ببينن. چون كسي كه براي تفريح فيلم ميبينه. نمي فهمه . فرق كوبريك با ديگران همينجا مشخص ميشه. يه طوري حرف ميزنه كه همه نفهمن .

 

2- نوشته شده توسط کامران :

   غلاف تمام فلزی یک فیلم جنگی غیر تبلیغاتی بود و تقریبا یک شعر ضد جنگ دقیق. واما چقدر همه جنگها شبیه هم هستند تکاندهنده ترین قسمت کار سکانس جلسه خبرنگاران جنگی بود با واژه های ماشینی از پیش تعریف شده گزارشهای خشک و قرار گرفته در چهار چوب سانسور که مردم ما چقدر با این ادبیات آشنا هستند .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:57  توسط www2006  | 

Pulp Fiction

پیش از شروع

   بنام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

 

 

اول - تارانتینو ؛ عادات و علاقه مندی هایش ( شاید شبیه ِ مینی بیوگرافی !)

   کوئنتین ژروم تارانتینو ( Quentin Jerome Tarantino ) ؛ کارگردانی  44 ساله ؛ از اهالی ِ تنسی ِِ امریکا ؛ دارای افکار ِ بکر در زمینه ی خشونت و در نتیجه خلق صحنه های غافلگیر کننده در فیلمهایی که او کارگردان آنهاست ؛ صحنه هایی که نفس بیننده را در سینه اش حبس خواهد کرد ؛ مثل اولین تیری که در پالپ فیکشن ، ناغافل بدست ساموئل ال جکسون شلیک میشود ؛ یا چاقویی که در Kill Bill 1 در سینه ی زن سیاهپوست جاخوش میکند ؛علاقمند به ساخت فیلمهایی که خط داستان ِ آنها ( Storyline ) ، مرسوم نیست ؛ مثل ساختار ِ غیر خطی( nonlinear ) پالپ فیکشن ؛ یا ساختار فصل بندی شده( Chaptered )  بیل رابکش ؛ مثل همه کارگردانها علاقمند به استفاده از یکسری از بازیگران ِ خاص ، مخصوصا ً اما تورمن ( Uma Thurman ) در فیلمهایش و ..

 

دوم - پالپ فیکشن و ویژگی هایش

   سال 1994 ، جهان شاهد نمایش  ِ سومین فیلم ِ تارانتینو ( البته در مقام کارگردان ) بود. خیلی از منتقدان ِ سینمای جهان ، درباره ی ساختار شکن بودن ِ پالپ فیکشن ، سخن گفته اند ؛ فیلمی با ترکیب کنایه آمیزی از "خشونت" و "شوخی"  که استفاده ازچند داستان ِ همزمان وشناور  را در دنیای سینما باب کرد که کاراکترهای داستانهای مختلف ِ آن ، براساس ظرفیتهای موجود در فیلمنامه ، تأثیرات خاص خود را بر نتیجه ی نهایی فیلم میگذارند . تارانتینو در این باره میگوید : " ایده ی فیلم از اونجا به ذهنم رسید که چرا کاری که ناولیست ها ( داستان نویسها ) میتوانند انجام بدهند را فیلمسازها نتونن انجام بدن : روایت ِ سه داستان مجزا ؛ داشتن شخصیتهای شناور در طول فیلم ، که هر یک وزنی دارند بر اساس نقش خود در فیلمنامه ؛ من در فیلمم از یکی از قدیمیترین داستانهای جنایی ِ موجود در کتابها استفاده کردم ؛ داستان مردی که باید مدتی را با همسر مرد ِ با نفوذ و قدرتمند ِ دیگری بگذراند ولی به او دست نزند ( البته نه که دست نزنه ؛ به سبک خارجی ها دست نزنه ! – www2006 ) ؛ اینجور داستانها معمولا ً با فرار این دو خاتمه می یابد ولی من شخصیتهای فیلمم را با یکسری قوانین ِ زندگی ِ واقعی محدود کردم و منتظر عکس العمل اونها شدم تا مشکلشون رو حل کنن ... "  

 

   تریلوژی ( Trilogy = سه گانه ) ای که تارانتینو آن را به فیلم تبدیل کرده است ، با صحنه ی صحبت و گفتگوی پامپکین ( Tim Roth ) و هانی بانی (Amanda Plummer ) در یک کافی شاپ ، درباره ی راههای مختلف سرقت و درآمد بیشتراز سرقتهای مکانهای مختلف شروع میشود ؛ گفتگوی ایندو ادامه می یابد و در نهایت  تصمیم میگیرند تا از همین کافی شاپی که در آن هستند ، دزدی کنند ؛ در اینجا تیتراژ ابتدایی فیلم اجازه ی پیگیری جریان را به ما نمیدهد ؛ دو داستان دیگر فیلم ، نشان داده میشوند. در طول فیلم هیچ اثری از پامپکین و هانی بانی نیست . بعد از چالشهای شخصیتها در دو داستان دیگر با یکدیگر ، مجددا ً به محل شروع فیلم برمیگردیم و شاهد عملی شدن ِ نقشه ی این دو هستیم در حالی که با شخصیت داستانهای دیگر فیلم نیز ارتباط برقرار میکنند . در نهایت هم فیلم در همان نقطه ی ابتدایی ، پایان می یابد .

  

   پالپ فیکشن در Academy Awards  ِ سال 1995 در هفت بخش کاندیدای جایزه ی اسکار شد که فقط توانست برنده ی جایزه ی بهترین فیلنامه شود که بطور مشترک به نویسندگان ِ این فیلم یعنی " تارانتینو " و " راجر آواری " رسید . همچنین توانست جایزه ی بهترین کارگردانی ِ جشنواره ی کن را نیز کسب کند.

 

 

سوم - بازیگران

   پالپ فیکشن ، مجموعه ای از ستارگان هالیوود را جمع کرده بود ؛ البته شاید هم این افراد اون زمان ستاره نبودن و با پالپ فیکشن واسه خودشون کسی شدن ! بازیگرانی مثل :

 

John Travolta   : یکی از بازیگرهای مورد علاقه من ؛ یه جورایی خوشم اومده ازش .

 

Samuel L. Jackson  : بسیار بسیار عالی  از پس ِ نقشش برآمده ؛ دیالوگهای ابتدایی فیلم را به خاطر بیاورید ..

 

Tim Roth  : به جز 1900 و پالپ فیکشن ازش فیلم دیگه ای ندیدم (حداقل چیزی به ذهنم نمیرسه ) ؛ واسه همین میخوام بگم که نقش دزد زیاد بهش نمیاد . البته دزد ِ پالپ فیکشن خیلی حرفه ای نبود که این یکی بهش میومد  (!)

 

Bruce Willis  :  تو همه ی فیلمهایی که بازی میکنه ، یه جورایی شکست ناپذیره ..

 

Uma Thurman : صحنه ی اوردوز ( O.D ) کردنش ، صحنه ی رقصش با آهنگ ِ "Girl ! you'll be a woman soon" و .. خیلی محشره .

 

چهارم - جالبه

 

-     هیچ دقت کردین که هر دفعه که وینسنت ( جان تراولتا ) میرفت دستشوئی و برمیگشت ، واسش یه اتفاق   مهم میفتاد ؟ یه بار Mia ، اوردوز کرد و وینسنت تو دردسر افتاد .. یه بار تو رستوران ، دزدی شد  .. یه بار هم تو خونه ی Butch ، وقتی از توالت برگشت ، با اسلحه خودش و به دست Butch  کشته شد .

 

-     برای اولین بار من تونستم آهنگی که تو فیلم پخش شد ( همون که Mia باهاش شروع کرد به رقصیدن و گیتار زدن ِ خیالی ) رو پیدا کرده و دانلودش کنم !! آهنگ ِ " Girl ! You'll be a woman soon " ؛ آهنگ بسیار زیبایی هستش .. شما هم میخواین !؟ بفرما ..

 

 

-     میدونستین تابلو ای از این فیلم ( تابلوی زیر ) ، از سال 2002 تا 2007 ، یعنی 5 سال ، روی دیوار متروی اولد استریت ( Old Street ) ِ لندن کشیده شده بوده .. این تابلو ، ساموئل ال جکسون و جان تراولتا رو در حال شلیک با موز نشون میده .. نقاشش هم هنرمند انگلیسی ، رابرت بنکسی(Robert Banksy ) هستش .. البته شش هفت ماهی میشه که پاکش کردن .

 

                                    

 

 

والسلام

یا علی مدد

 

 

 

منابع :

http://imdb.com/title/tt0110912/

http://en.wikipedia.org/wiki/Pulp_Fiction_(film)

http://raoros.wordpress.com/2007/12/19/nostalgia-1-pulp-fiction/

http://www.radiozamaaneh.com/jahed/2007/04/post_45.html

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:13  توسط www2006  | 

Amores Perros

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

  

                            

 

اول ؛ عشق ِ سگی

Amores Perros ( عشق ِسگی ) ؛ روایتگر ِ داستان ِ سقوط  انسانیت تا وادی ِ نیستیِ ؛ فیلمی بسیار زیبا و عمیق از کارگردان برجسته ی مکزیکی ؛ الخاندرو گونزالس ایناریتو  . روایتگر ِ داستان ِ خیانتهای انسان در حق ِ عزیزترین کسانش ؛ کسانی مثل برادر ، همسر ویا فرزندان ..

 

   ایناریتو فیلمش را با یک صحنه ی تعقیب و گریز شروع  میکند که این تعقیب و گریز منجر به یک تصادف شدید میشود ؛ تصادفی که ما را برآن میدارد تا به دنبال ِ علت وقوع آن به عقب برگردیم ... .

 

   اولین داستان ِ فیلم ، داستان ِ سوزانا و اکتاویو است ؛ اکتاویو پسری است  مجرد و بیکار که تنها منبع درآمدش ، سگش است و پیروزیهای او در شرط بندی هایی که روی سگش انجام میدهد ؛ سوزانا همسر ِ برادر ِ اکتاویو است ؛ برادر اکتاویو ( همسر سوزانا ) ، مردی است که علیرغم عشق و علاقه ای که به همسر و فرزندش نشان میدهد ، عیاش و هوسران است و خیلی هم بداخلاق ؛ درضمن در اوقات فراغتش ، به دزدی و سرقت مسلحانه هم میپردازد ! از طرف دیگر ، اکتاویو به همسر برادرش ابراز ِ علاقه میکند و به سوزانا پیشنهاد ِ فرار میدهد ؛ فراری سه نفره ( به همراه همسر و نوزاد ِ برادرش !) ؛ این رابطه ی کثیف ، اولین عشق ِ سگی ِِ فیلم است ..

 

   دومین داستان ، داستان خیانت مردی است به همسر و دو دختر ِ خردسالش ؛ مردی که از سر ِ هوسبازی ، به خانواده ی خود پشت کرده و عشق ِ جدید ِ خود را با خیانت به خانواه اش آغاز میکند . معشوقه ی جدید ِ این مرد ، مدلی ( مانکن ) است که از عکس و چهره  او برای پوستر ها و بیلبورد های  تبلیغاتی استفاده میشود ؛ رابطه ی این دو خیلی خوب پیش نمیرود ؛ والریا ( همان مانکن ِ خوش سیما ! ) در اثر یک حادثه خانه نشین شده و تحت فشار روحی قرار میگیرد ؛ علاقه ی او به سگش و گم شدن سگش هم مزید بر علت شده و باعث میشود تا زندگی اش تبدیل به جهنم شود ..

 

   سومین داستان ِ فیلم ، زندگی ِ یک استاد دانشگاه را نشان میدهد که همسر و دختر ِ دوساله اش را ترک کرده و دنبال تحقق آرمانهایش رفته است ولی نه تنها به هدفش نرسیده است ، بلکه به ولگردی خلافکار تبدیل شده است که در کثیف ترین محل ممکن ، به همراه چند قلاده سگ زندگی میکند و تنها دلخوشی اش دیدن گهگاه  ِ دخترش است ، در حالی که دخترش او را نمیشناسد ..

 

دوم ؛ دنیا دار ِ مکافات است

   فیلم Amores Perros ،   سه  داستان ِ در هم تنیده شده از سه خانواده ی مختلف را نشان میدهد که هر کدام با مشکلات خاص خود دست و پنجه نرم میکنند و سرانجام هر یک تسلیم بی چون و چرای دست ِ تقدیر و گرفتار ِ مکافات ِ عمل ِ خویش میشوند . ایناریتوی زیرک ، که سینماتوگرافی ِ فیلمش به سبک ِ " دوربین روی دست " ( Handheld Camera )  انجام گرفته است ، به خوبی توانسته است آنچه را که در ذهن دارد ، به تماشاگرش القا کند و به او بفهماند که تمام ِ مصیبتهایی که سر ِ ما انسانها می آید ، چیزی جز نتیجه ی اعمال خوب و بدمان نیست ؛ به قول ما ایرانی ها " از ماست که بر ماست " و به قول ِ قرآن " جواب خوبی ، خوبیست و جواب بدی ، بدی " .

 

عاقبت ِ کار اکتاویو و برادرش، تاریک ِ تاریک است ؛ یکی نجات یافته از تصادفی که دوستش در آن کشته میشود و دیگری کشته شده توسط پلیس در حین ِ دزدی . داستان دوم ، افول یک ستاره ی مشهور ، از عرش تا فرش را نشان میدهد و هم مکافات عمل ِ ناجوانمردانه ای که مرد در قبال همسر و دو دخترش انجام داده است. زندگی کنونی ِ مرد ولگرد ( استاد ِ سابق ِ دانشگاه ) هم  نشان دهنده ی نتیجه ی رفتار ِ غلط ِ او در گذشته است.

 

نکته ی ظریفی که در فیلم وجود دارد ، نقش ِ تأثیرگذار سگهاست در زندگی ِ ِ این افراد ؛ اکتاویو به خاطر سگش دست به قتل میزند ؛ والریا به خاطر گم شدن ِ سگش ، زندگی خودش را جهنم کرده و سرانجام هم در راه نجات سگش از زیر ِ کف آپارتمانش ، از حال رفته و در نهایت پای ِ مصدومش ، قطع میشود . مرد ولگرد هم جرأت شلیک به سگی که تمام سگهایش را کشته است ندارد و ...

 

   صحنه های بسیار جذابی در طول فیلم وجود دارد که همگی نشان از توانایی های کارگردان ِ مسلط ِ فیلم دارد ؛ داستانهای فرعی ِ دیگری هم که در طول فیلم گنجانده شده است ، در راستای تأثیرگذاری ِ بیشتر فیلم ، بسیار مؤثر هستند و هوش و ذکاوت ِ ایناریتو و گیلرمو ( نویسنده ) را نشان میدهد .

 

حرف آخر

   شخصیت ِ ایناریتو را خیلی نمیشناسم ؛ ولی این چند فیلمی که از او دیده ام ( فیلمهایی چون 21 گرم ) ، این حس را در من به وجود آورده است که او شخصی است با آرمانهای بلند ِ انسان دوستانه که شاید  نشأت گرفته از اعتقادات ِ قوی ِ مذهبی اش باشد .

 

یا علی مدد

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 9:59  توسط www2006  | 

گروهان! به چپ .. چپ

پیش از شروع

بنام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت.

عذر اول

اول از همه ی دوستان بسیار خوبم که تو این مدت به این حقیر، اظهار لطف داشتن و من نتونستم جواب پیغامهاشون رو بدم عذر خواهی میکنم . امیدوارم دلیلم برای این کوتاهی قابل قبول باشه ..

 

گروهان ! به چپ .. چپ

بالاخره  دست تقدیر من رو فرستاد تو سربازخونه ؛ یه سه چهار ماهی بود که زیرابی رفته بودم و خودمو زده بودم به کوچه ی علی چپ (!) ، ولی بالاخره قلاب ِ ارتش منو از زیر آب کشید بیرون و کچل کرد و فرستاد قاطی ِ آش خورها ! به قول قدیمی ها دیروزود داره ولی سوخت و سوز نداره . به هر حال دو هفته ای هست که قبل از طلوع  ِ خورشید ، با صدای " بیدار باش " ِ نگهبان آسایشگاه  ِ پادگان از خواب بیدار میشم و شبها هم  قبل از خاموشی از فرط  ِ خستگی ، بیهوش میشم ؛ به کلی ارتباطم با دنیای خارج از پادگان قطع شده ؛ تو این دو هفته خیلی این در و اون در زدم تا بتونم چراغ این وبلاگ رو دوباره روشن کنم و بالاخره  امروز این فرصت دست داد تا عذر تقصیر را به جا بیارم و بگم که این وبلاگ هنوز هم زنده است و نفس میکشه !! فقط این نگهبانی های پاس ِ 2 ، پدر ِ نویسنده شو درآورده !!

 

حرف آخر

ان شاء الله در اولین فرصت ، با یک مطلب ِ درست و حسابی خدمت دوستان خواهم رسید .. بازهم از اینکه نمیتونم به همه کامنتها جواب بدم عذر خواهی میکنم .

 

یا علی مدد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:24  توسط www2006  |