پیش از شروع ؛
به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت.
اول ؛
فیلمهای تخیلی زیادی ساخته شده و میشوند که در مواقعی تخیل صرف است و گاها ً خیلی به واقعیت نزدیک .
موضوع اینگونه فیلمها اغلب یا درباره ی فضا است و موجودات فضایی ، یا سفر انسان به آینده ، یا بازگشت به گذشته و موضوعاتی از این دست . فیلمهای ارزشمندی چون ادیسه ی فضایی اثر استنلی کوبریک ، جنگ ستارگان ِ جرج لوکاس و یا سوپر منها و بتمنها و اسپایدرمنها ، هر کدام نمونه ای هستند از سینمای تخیلی که هر یک در زمان خودش مشتاقان و طرفداران زیادی پیدا کردند .
فیلم " آفتاب ابدی یک ذهن پاک " هم اگرچه جزو فیلمهای عملی-تخیلی محسوب میشود ، ولی چون عشق و رابطه زن و مرد را دستمایه ی خود قرار داده است ، خیلی واقعی می نماید . درواقع بیان یک عشق و تبدیل آن به تنفر، بخش ِ واقعی فیلم را تشکیل می دهد و تلاش برای پاک کردن ذهن از خاطرات بصورت علمی و با یک عملی شبیه عمل جراحی ، بخش تخیلی فیلم است . نویسنده ی توانای این فیلم ( چارلی کافمن ) ، که توانسته است جایزه ی اسکار بهترین فیلمنامه را نیز کسب کند ، بخوبی میداند که چطور داستانش را هدایت کند که به هیچیک از این دو مقوله ی حیاتی و حساس ، آسیبی وارد نشود و داستانش قابل باور و ارزشمند از آب درآید .
دوم؛
شروع فیلم و نحوه ی شروع روز توسط جوئل ( جیم کری ) ، نشان میدهد که او یک روز عادی را شروع نکرده است . شاید به قول خودش امروز از روی دنده ی چپ بلند شده . دیدن ماشین تصادف کرده اش ، دفترش درحالی که چند ورق از آن کنده شده است ، گیج شدن در هنگام سوار قطار شدن همگی وقایعی هستند که او از علت آنها بیخبر است و فقط اثرهای آن علت ِ مجهول را میبیند . در حین این ماجراها ، جوئل می کوشد خودش و روحیاتش را تا حدودی توصیف کند . مثلا ً با دیدن کلمنتاین ( کیت وینسلت ) در حالی که کلمنتاین به او نگاه میکند ، باخودش میگوید " نمیدانم چرا با دیدن هر زنی که کوچکترین توجهی به من می کند ، عاشق او می شوم " . ویا در همان ابتدای فیلم و در کنار ساحل میگوید : " یکی از نقاط ضعف من ، برقراری ارتباط است از طریق نگاه ، با زنی که نمیشناسم " .
بعد از یک موش و گربه بازی ِ شیطنت آمیز در ایستگاه قطار ، سرانجام در داخل قطار ، کلمنتاین سرصحبت را باز میکند. بعد از حرفهای معمولی ِ کلمنتاین و جوابهای سرد ِ جوئل و تکرار کلمه ی " خوب " ، کلمنتاین عصبانی شده و پرخاشگرانه به جوئل میگوید که : " تو به جز صفت ِ "خوب" صفت دیگری برای گفتن نداری ؟" . عذرخواهی او در چند لحظه ی بعد و بیان اینکه امروز حال درستی ندارد ، در واقع بیانگر این است که کلمنتاین هم همانند جوئل ، روز خوبی را شروع نکرده است .
به تدریج با شخصیت و روحیات جوئل و کلمنتاین بیشتر آشنا میشویم ؛ کلمنتاین دختری است شوخ و برونگرا ، زیاد صحبت میکند ، درباره ی همه چیز حرف میزند و براحتی احساساتش را بروز میدهد . او در برقراری ارتباط بقدری راحت است که ( برخلاف رسم معمول ) خودش پیشنهاد ازدواج را به جوئل میدهد و قرار تفریح شب بعد را هم با او میگذارد . ولی در سوی دیگر جوئل کاملا ً درونگراست . کمتر احساساتش را بروز میدهد و تا حدی ترسو (شاید هم محافظه کار ) است . این را میتوان از صحنه های مختلف فیلم فهمید ؛ مثلا ً صحنه ای که کلمنتاین بدون واهمه روی دریاچه ی یخ زده میدود ولی جوئل ، بخاطر ترس از شکسته شدن یخ دریاچه حاضر به انجام این کار نیست ولی کلمنتاین دست او را میگیرد و او را مجبور میکند که از قدم زدن روی یخ و حتی دراز کشیدن وسط دریاچه ، نترسد .
تضاد شخصیتی بین آنها و روحیه ی متفاوتشان ، درواقع شروع اختلاف های اساسی و تاثیر گذار در زندگی ایندو است ( اگرچه کارگردان زیاد مایل نیست این اختلاف ها را نمایش دهد و فقط گاها ً نمونه هایی را عنوان میکند ). علاقه کلمنتاین برای داشتن زندگی پرشور و فعال و یا بچه دار شدن ، با روحیات جوئل زیاد سازگار نیست . این ناسازگاری و اختلاف به تدریج رشد میکند وعشق آنها تبدیل به تنفر میشود و این یعنی تصمیم برای انجام کاری بزرگ و بی بازگشت ؛ پاک کردن خاطرات یکدیگر از ذهنشان .
کلمنتاین در عملی کردن این تصمیم پیشقدم می شود ؛ او قدم به موسسه ای میگذارد که بقول خودشان این امکان را به او میدهد که خودش را از شر خاطرات ناراحت کننده خلاص کند . جوئل هم که توقع اینچنین کاری را از سوی او ندارد ، برای تلافی این کار کلمنتاین ، اقدامی مشابه او انجام میدهد و این یعنی قدرت تنفر .
ما روال پاک شدن ذهن کلمنتاین را در این فیلم نمیبینیم ولی پاک شدن ذهن جوئل را چرا . در طول این پاک سازی ، اتفاقات جالب و گاها ً کابوس واری را میبینیم .جوئل آزادنه در زمان سیر میکند و بدون محدودیت به گذشته و خاطراتش سرک میکشد و کامل از وقوع آنها آگاه است ؛ آشنایی با کلمنتاین ، غذا خوردن در رستوران ویا آخرین شبی که کلمنتاین از دست او ناراحت شد و او را ترک کرد . جوئل سعی میکند که سرنوشتش را عوض کند ولی موفق نمیشود ؛ صحنه ها و خاطرات ، جلوی چشمش محو میشوند و او توانایی جلوگیری از این اتفاقات را ندارد و تمام خاطرات کلمنتاین از ذهنش پاک میشود .
نحوه ی انجام عمل پاکسازی ذهن خیلی جالب بیان میشود . دکتر در ابتدا سعی میکند که از تمامی وسایلی که ممکن است خاطرات کلمنتاین را در ذهن جوئل زنده کند ، تصویری دیجیتال ایجاد کند . سپس توسط این تصویر ، به هسته خاطرات در ذهن جوئل دست یابد و آن را از بین ببرد . اتفاقی که در این بین می افتد ، سوءاستفاده ی جوانکی است بنام پاتریک که تمام ویژگی های مثبت جوئل را دزدیده و به نفع خودش برای نزدیک شدن با کلمنتاین استفاده میکند .
نقطه اوج فیلم ، صحنه های پایانی ِ آن است . جایی که کلمنتاین و جوئل ( که دوباره به روز اول آشنایی بازگشته اند و خاطره بدی از هم ندارند ) ، نوار حرفهایشان را گوش میدهند و بهت زده و ناباورانه یکدیگر را نگاه میکنند . تصورش را هم نمیکنند که قرار است رابطه ی تازه شکل گرفته ی آنها ، چنین پایانی داشته باشد ...
سوم؛
زیباست :
صحنه ای که هر دو روی دریاچه ی یخ زده دراز کشیده اند و به آسمان خیره شده اند . کلمنتاین از جوئل درباره ی صورفلکی و ستارگان میپرسد و جوئل با جدیت جواب ِ بی ربطی به او میدهد و نهایتا ً بحث با خنده ی هر دو ادامه میابد .
صحنه ای که جوئل دنبال کلمنتاین می دود تا او را از رفتن منصرف کند . ماشینش را سر کوچه ای پارک کرده و بدنبال کلمنتاین میدود ولی بعد از چند قدم مجددا ً به سر کوچه میرسد ؛ کوچه ای که انتها ندارد و از هر سمت که میدود به ابتدای آن میرسد . ( چقدر شبیه کابوسهای شبانه است ، نه ؟)
صحنه ای که کلمنتاین و جوئل روبروی تلویزیون نشسته اند و مشغول خوردن غذایی ( با چوبها ژاپنی ) هستند . جوئل صدای پاتریک را میشنود ؛ تصور میکند که او در آشپزخانه است . وقتی بدنبال صدا میرود ، ما تصویر تلویزیون را میبینیم که دقیقا ً مبلی را نشان میدهد که آندو روی آن نشسته اند . گویی خودشان را تماشا میکنند.
موسیقی فیلم ، مخصوصا ً در صحنه های شروع و پایان فیلم . طوری است که فقط زیبایی آن احساس می شود نه خود آن ( که البته این ویژگی ِ تمام موسیقی های خوش ساخت است ).
چهارم ؛
جالبه :
این جمله چندین بار از سوی دکتر در طول فیلم تکرار میشود : " فوریه ماه شلوغی برای ماست چون روز ولنتاین در این ماه است " !! گویا در این روز کدورتها و تنفرها بیشتر از خوشی ها و شادی ها به سراغ آدمها می آید .
یکی دیگه از چیزهایی که توی این فیلم برام جالب بود ، حساسیتی بود که کلمنتاین به واژه ی " Nice " (خوب) پیدا کرده بود. تا جایی که در آخر فیلم ، جوئل مجبور شد یکی از جمله هاشو بدون بکار بردن کلمه ی " خوب " دوباره تکرار کنه .
پنجم ؛
بازیگران :
Jim Carrey : اگرچه یک کمدین بی نظیر است ولی برای ایفای نقشهای جدی هیچ کمبودی ندارد . در این فیلم هم به بهترین شکل ممکن از پس نقش " جوئل " برآمده است .
Kate Winslet : با فیلم تایتانیک معروف شد و بازیگری است قابل احترام . او هم مانند هموطنش ، در این فیلم بسیار موفق ظاهر شده است .
حرف آخر؛
اگرچه فیلم " آفتاب ابدی یک ذهن پاک " جزو فیلمهای سخت ( برای من البته ) بود و دیدن آن در بار اول فقط تمرینی بود برای دیدن آن برای بار دوم (!) ، تا موضوع فیلم و اتفاقاتش فهمیده شود ، ولی آن را دوست دارم و از دیدن چند باره ی آن خسته نشدم .. مخصوصا ً که با بازی خوب جیم کری و کیت وینسلت مواجه میشدم.
یا علی ..



