تبليغاتX
www2006

www2006

اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو

پیش از شروع ؛

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت.

 

اول ؛

فیلمهای تخیلی زیادی ساخته شده و میشوند که در مواقعی تخیل صرف است و گاها ً خیلی به واقعیت نزدیک .

موضوع اینگونه فیلمها اغلب یا درباره ی فضا است و موجودات فضایی ، یا سفر انسان به آینده ، یا بازگشت به گذشته و موضوعاتی از این دست . فیلمهای ارزشمندی چون ادیسه ی فضایی اثر استنلی کوبریک ، جنگ ستارگان  ِ جرج لوکاس و یا سوپر منها و بتمنها و اسپایدرمنها ، هر کدام نمونه ای هستند از سینمای تخیلی که هر یک در زمان خودش مشتاقان و طرفداران زیادی پیدا کردند .

فیلم " آفتاب ابدی یک ذهن پاک " هم اگرچه جزو فیلمهای عملی-تخیلی محسوب میشود ، ولی چون عشق و رابطه زن و مرد را دستمایه ی خود قرار داده است ، خیلی واقعی می نماید . درواقع بیان یک عشق و تبدیل آن به تنفر، بخش ِ واقعی فیلم را تشکیل می دهد و تلاش برای پاک کردن ذهن از خاطرات بصورت علمی و با یک عملی شبیه عمل جراحی ، بخش تخیلی فیلم است . نویسنده ی توانای این فیلم ( چارلی کافمن ) ، که توانسته است جایزه ی اسکار بهترین فیلمنامه را نیز کسب کند ،  بخوبی میداند که چطور داستانش را هدایت کند که به هیچیک از این دو مقوله ی حیاتی و حساس ، آسیبی وارد نشود و داستانش قابل باور و ارزشمند از آب درآید .

 

دوم؛

آفتاب ابدی یک ذهن پاک

شروع فیلم و نحوه ی شروع روز توسط جوئل ( جیم کری ) ، نشان میدهد که او یک روز عادی را شروع نکرده است . شاید به قول خودش امروز از روی دنده ی چپ بلند شده . دیدن ماشین تصادف کرده اش ، دفترش درحالی که چند ورق از آن کنده شده است ، گیج شدن در هنگام سوار قطار شدن همگی وقایعی هستند که او از علت آنها بیخبر است و فقط اثرهای  آن علت ِ مجهول را میبیند . در حین این ماجراها ، جوئل می کوشد خودش و روحیاتش را تا حدودی توصیف کند . مثلا ً با دیدن کلمنتاین ( کیت وینسلت ) در حالی که کلمنتاین به او نگاه میکند ، باخودش میگوید " نمیدانم چرا با دیدن هر زنی که کوچکترین توجهی به من می کند ، عاشق او می شوم " . ویا در همان ابتدای فیلم و در کنار ساحل میگوید : " یکی از نقاط ضعف من ، برقراری ارتباط است از طریق نگاه ، با زنی که نمیشناسم " .

بعد از یک موش و گربه بازی ِ شیطنت آمیز در ایستگاه قطار ، سرانجام در داخل قطار ، کلمنتاین سرصحبت را باز میکند. بعد از حرفهای معمولی ِ کلمنتاین و جوابهای سرد ِ جوئل و تکرار کلمه ی " خوب " ، کلمنتاین عصبانی شده و پرخاشگرانه به جوئل میگوید که : " تو به جز صفت ِ "خوب" صفت دیگری برای گفتن نداری ؟" . عذرخواهی او در چند لحظه ی بعد و بیان اینکه امروز حال درستی ندارد  ، در واقع بیانگر این است که کلمنتاین هم همانند جوئل ، روز خوبی را شروع نکرده است .

 

به تدریج با شخصیت و روحیات جوئل و کلمنتاین بیشتر آشنا میشویم ؛ کلمنتاین دختری است شوخ و برونگرا ، زیاد صحبت میکند ، درباره ی همه چیز حرف میزند و براحتی احساساتش را بروز میدهد . او در برقراری ارتباط بقدری راحت است که ( برخلاف رسم معمول ) خودش پیشنهاد ازدواج را به جوئل میدهد و قرار تفریح شب بعد را هم با او میگذارد . ولی در سوی دیگر جوئل کاملا ً درونگراست . کمتر احساساتش را بروز میدهد و تا حدی ترسو (شاید هم محافظه کار ) است . این را میتوان از صحنه های مختلف فیلم فهمید ؛ مثلا ً صحنه ای که کلمنتاین بدون واهمه روی دریاچه ی یخ زده میدود ولی جوئل ، بخاطر ترس از شکسته شدن یخ دریاچه حاضر به انجام این کار نیست ولی کلمنتاین دست او را میگیرد و او را مجبور میکند که از قدم زدن روی یخ و حتی دراز کشیدن وسط دریاچه ، نترسد .

 

تضاد شخصیتی بین آنها و روحیه ی متفاوتشان ، درواقع شروع اختلاف های اساسی و تاثیر گذار در زندگی ایندو است ( اگرچه کارگردان زیاد مایل نیست این اختلاف ها را نمایش دهد و فقط گاها ً نمونه هایی را عنوان میکند ). علاقه کلمنتاین برای داشتن زندگی پرشور و فعال و یا بچه دار شدن ، با روحیات جوئل زیاد سازگار نیست . این ناسازگاری و اختلاف به تدریج رشد میکند وعشق آنها تبدیل به تنفر میشود و  این یعنی تصمیم برای انجام کاری بزرگ و بی بازگشت ؛ پاک کردن خاطرات یکدیگر از ذهنشان .

کلمنتاین در عملی کردن این تصمیم پیشقدم می شود ؛ او قدم به موسسه ای میگذارد که بقول خودشان این امکان را به او میدهد که خودش را از شر خاطرات ناراحت کننده خلاص کند . جوئل هم که توقع اینچنین کاری را از سوی او ندارد ، برای تلافی این کار کلمنتاین ، اقدامی مشابه او انجام میدهد و این یعنی قدرت تنفر .

 

ما روال پاک شدن ذهن کلمنتاین را در این فیلم نمیبینیم ولی پاک شدن ذهن جوئل را چرا . در طول این پاک سازی ، اتفاقات جالب و گاها ً کابوس واری را میبینیم .جوئل آزادنه در زمان سیر میکند و بدون محدودیت به گذشته و خاطراتش سرک میکشد و کامل از وقوع آنها آگاه است ؛ آشنایی با کلمنتاین ، غذا خوردن در رستوران ویا آخرین شبی که کلمنتاین از دست او ناراحت شد و او را ترک کرد . جوئل سعی میکند که سرنوشتش را عوض کند ولی موفق نمیشود ؛ صحنه ها و خاطرات ، جلوی چشمش محو میشوند و او توانایی جلوگیری از این اتفاقات را ندارد و تمام خاطرات کلمنتاین از ذهنش پاک میشود .

 

نحوه ی انجام عمل پاکسازی ذهن خیلی جالب بیان میشود . دکتر در ابتدا سعی میکند که از تمامی وسایلی که ممکن است خاطرات کلمنتاین را در ذهن جوئل زنده کند ، تصویری دیجیتال ایجاد کند . سپس توسط این تصویر ، به هسته خاطرات در ذهن جوئل دست یابد و آن را از بین ببرد . اتفاقی که در این بین می افتد ، سوءاستفاده ی جوانکی است بنام پاتریک که تمام ویژگی های مثبت جوئل را دزدیده و به نفع خودش برای نزدیک شدن با کلمنتاین استفاده میکند .

 

نقطه اوج فیلم ، صحنه های پایانی ِ آن است . جایی که کلمنتاین و جوئل ( که دوباره به روز اول آشنایی بازگشته اند و خاطره بدی از هم ندارند ) ، نوار حرفهایشان را گوش میدهند و بهت زده و ناباورانه یکدیگر را نگاه میکنند . تصورش را هم نمیکنند که قرار است رابطه ی تازه شکل گرفته ی آنها ، چنین پایانی داشته باشد ...

 

سوم؛

زیباست :

صحنه ای که هر دو روی دریاچه ی یخ زده دراز کشیده اند و به آسمان خیره شده اند . کلمنتاین از جوئل درباره ی صورفلکی و ستارگان میپرسد و جوئل با جدیت جواب ِ بی ربطی به او میدهد و نهایتا ً بحث با خنده ی هر دو ادامه میابد .

 

صحنه ای که جوئل دنبال کلمنتاین می دود تا او را از رفتن منصرف کند . ماشینش را سر کوچه ای پارک کرده و بدنبال کلمنتاین میدود ولی بعد از چند قدم مجددا ً به سر کوچه میرسد ؛ کوچه ای که انتها ندارد و از هر سمت که میدود به ابتدای آن میرسد . ( چقدر شبیه کابوسهای شبانه است ، نه ؟)

 

صحنه ای که کلمنتاین و جوئل روبروی تلویزیون نشسته اند و مشغول خوردن غذایی ( با چوبها ژاپنی ) هستند . جوئل صدای پاتریک را میشنود ؛ تصور میکند که او در آشپزخانه است . وقتی بدنبال صدا میرود ، ما تصویر تلویزیون را میبینیم که دقیقا ً مبلی را نشان میدهد که آندو روی آن نشسته اند . گویی خودشان را تماشا میکنند.

 

موسیقی فیلم ، مخصوصا ً در صحنه های شروع و پایان فیلم . طوری است که فقط زیبایی آن احساس می شود نه خود آن ( که البته این ویژگی ِ تمام موسیقی های خوش ساخت است ).

 

چهارم ؛

جالبه :

این جمله چندین بار از سوی دکتر در طول فیلم تکرار میشود : " فوریه ماه شلوغی برای ماست چون روز ولنتاین در این ماه است " !! گویا در این روز کدورتها و تنفرها بیشتر از خوشی ها و شادی ها به سراغ آدمها می آید .

 

یکی دیگه از چیزهایی که توی این فیلم برام جالب بود ، حساسیتی بود که کلمنتاین به واژه ی " Nice " (خوب) پیدا کرده بود. تا جایی که در آخر فیلم ، جوئل مجبور شد یکی از جمله هاشو بدون بکار بردن کلمه ی " خوب " دوباره تکرار کنه .

 

پنجم ؛

بازیگران :

Jim Carrey : اگرچه یک کمدین بی نظیر است ولی برای ایفای نقشهای جدی هیچ کمبودی ندارد . در این فیلم هم به بهترین شکل ممکن از پس نقش " جوئل " برآمده است .

 

Kate Winslet : با فیلم تایتانیک معروف شد و بازیگری است قابل احترام . او هم مانند هموطنش ، در این فیلم بسیار موفق ظاهر شده است .

 

حرف آخر؛

اگرچه فیلم " آفتاب ابدی یک ذهن پاک " جزو فیلمهای سخت ( برای من البته ) بود و دیدن آن در بار اول فقط تمرینی بود برای دیدن آن برای بار دوم (!) ، تا موضوع فیلم و اتفاقاتش فهمیده شود ، ولی آن را دوست دارم و از دیدن چند باره ی آن خسته نشدم .. مخصوصا ً که با بازی خوب جیم کری و کیت وینسلت مواجه میشدم.

 

یا علی ..

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 21:55  توسط www2006  | 

قبل از شروع ؛

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت .

 

اول ؛  

فرض کنید که کارگردان هستید و بعد از ساخت چند فیلم ارزشمند ( شاید آثاری به ارزشمندیه "فهرست شیندلر"  یا "جنگ ستارگان" یا "شیکاگو" و یا اصلا ً "پدرخوانده" ! ) به دنبال سوژه ای مناسب و درخور شأن نامتان میگردید تا کار بعدیتان را شروع کنید ؛  (فرضش هم لذتی غریب دارد ؛ امتحان کنید !)  . در این حین فیلمنامه ای به شما پیشنهاد میشود با این مضمون :

" پسری است ( نسبتا ً ) فقیر که برای پیشرفت و البته رسیدن به آمالش در زندگی وتحقق  آرزوهایش به شهر ( ی مثل پاریس ) میرود . از قضا در آن شهر دختری ثروتمند و زیبا ( شاید هم مشهور و زیبا ) را دیده و یک دل نه صد دل عاشق و شیفته او می شود . در ابتدا فکر تصاحب دختر اصلا ًبه مخیره اش خطور هم نمی کند ولی بتدریج ( و با اتفاقات فانتزی ای که رخ میدهدش ! ) دل دختر و عشق او ( و البته جسم ناقابلش را ! ) تصاحب میکند و بقیه داستان . ( البته وجود یک رقیب سرسخت دراین عشق میتواند کمی هیجان هم به  فیلم تزریق کند ). در نهایت هم احتمالا ً دختر ( وشاید هم پسر) در اثر یک بیماری یا حادثه ( شاید هم همینطور ناقافل یهو ) میمیره و فیلم با آهنگی سوزش ناک(!)  تمام میشود . "

 

با شنیدن این داستان ( شما بعنوان کارگردان )  احتمالا ً چندتا متلک ِ صورت سرخ کن ( البته از نوع باکلاس و فرهنگیش )  نثار آن نویسنده ی بی ذوق میکنید که در عصر تکنولوژی و فکرها وایده های بکر و نو، داستان فیلمهای (آبگوشتیه) هندی را به شما پیشنهاد داده است و با آوردن چند نمونه ی کلاسیک و و صاحب سبک بعنوان آثار ارزشمند و بدنبال آن چند عنوان فیلم فاخر ِ(!) بالیوودی و البته کپی ( برابر اصل ) آن ها  با نام فیلم فارسی،  سعی  در توجیه بد بودن ایده ی آن نویسنده ی کج اندیش ِ بدسلیقه ی بی ذوق را دارید ( که صد البته هم حق با شماست چون سوژه اش قبلا ً خیلی دستمالی و چرک شده است ) .

 البته شاید در این بین استثنا هایی هم وجود داشته باشد.

 

دوم ؛

فیلمی دیدم با نام Moulin Rouge یا همون مولن رژ خودمون . محصول سال 2001 به کارگردانی آقای Baz Luhrmann   . فیلمی با شکوه و زیبا و البته موزیکال  . احتمالا ً بخاطر توضیحات مقدماتی که گفته شد ، حدس زدیده اید ( البته اگر فیلم را ندیده باشید ) که داستان فیلم از چه قرار است ولی مطمئنم نمیتوانید لذتی  که دیدن این فیلم به همراه دارد را تصور کنید .

 

کارگردان استرالیایی فیلم در این فیلم صحنه ها ،  آهنگها و کارهای تکنیکی جالبی را استفاده کرده است که بد نیست به چند تاییش اشاره کنم :

 

1-     تیتراژ فیلم  خیلی جالب و زیرکانه کار شده است . باز شدن پرده ( ای شبیه پرده ی سینما ) با تصاویری که به عمد شبیه تدوین های فیلمهای کلاسیک ، نمایش داده می شود ، در واقع اصالت داستان و البته اصالت ِ عنوان ِ فیلم را بیان میکند . ( بین خودمون بمونه ؛ تا قبل از اینکه چهره ی ایوان مک گریگور را در فیلم ببینم ، فکر میکردم که این فیلم محصول دهه ی چهل یا پنجاه است )

 

2-     چقدر زیباست نوای موسیقی . مخصوصا ً در این فیلم که در اکثر صحنه ها ، موسیقی تاثیر عمیقی بر احساس بیننده میگذارد . به قول کریستین :

 

The Hills are alive

With the sound of MUSIC

 

3-     صحنه هایی که در طول فیلم ، دوربین در امتداد آنها حرکت میکند اکثرا ْ با شکوه است. مثل آسیابی که درست در مرکز شهر قرار گرفته ( و گویا سمبل مولن رژ محسوب میشود ) و دقیقا ً روبروی اتاق کریستین .

 

 

سوم ؛

بازیگران :

Nicole Kidman : استرالیایی بلوندی که برای اولین بار توی این فیلم از بازیش خوشم اومد

 

Ewan McGregor : بازی او در فیلم Trainspotting را بسیار پسندیدم ولی در اینجا به نظرم کمی نقشش برایش بزرگ بود .

 

 

چهارم ؛

حالا میفهمم وقتی که Queen  جمله ی معروف و جاودانه اش یعنی " Show must go on " را فریاد میزد ، به چه چیز می اندیشید . تازه معنی کلمات غریبی را که کوئین در ترانه ی معروفش  میگفت را فهمیدم .. فریادی که از عمق وجودش برمی آمد تا بپرسد  که " آیا کسی می داند  برای چه زندگی میکنیم ما ؟" .

 

Inside ; my heart is breaking

My make up maybe flaking,

But my smile still stays on

 

پنجم ؛

به لیست فیلمهای مورد علاقه ام یکی دیگه هم اضافه شد .. ولی این یکی هالیوودیه نه ایتالیایی یا فرانسوی !

 

یا علی ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:25  توسط www2006  | 

رمضان بهانه ایست برای اینکه لحظه ای در این آشفته بازارِ پرشتاب روزگار ، توقف کنیم  تا  شاید یک خانه تکانی در اولویتهای ذهنیمان برای ادامه مسیر ایجاد شود . تحولی که در ساعت ِ انجام  کارهای روزانه ی ما ن انجام میشود ، بهترین فرصت را برای فکر کردن دوباره به هدفمان و نحوه انتخاب مسیر برای داشتن کمترین  انحراف ، فراهم می آورد ؛ البته برای کسانی که ( به قول خودش )  اهل تفکر هستند .

خدا را هزار بار شکر که باز هم مرا لایق این قرار داد که  نوای مناجاتهای سحرگاهی را شنوا باشم و زمزمه گر ترنم " یا علی و یا عظیم "  باشم در روزهای خاطره انگیز این ماه عزیز .

امیدوارم این مطلب هم تو این روزها به کارتون بیاد :   آداب تلاوت قرآن

یا علی مدد ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 14:56  توسط www2006  | 

همیشه از فیلمهایی که توش یه قهرمان شکست ناپذیر وجود داره لذت میبرده  و میبرم ؛  مخصوصا ً اگه این قهرمان تو فیلد کاری خودش بهترین باشه و حرفه ای ترین .   دقیقا ً  به همین دلیل با  فیلم شوتر ( که من تک تیرانداز ترجمش میکنم ) خیلی حال کردم  .

فیلم تک تیرانداز محصول سال 2007 است به کارگردانی آنتونی فوکوآ .  دراین  فیلم  ، داستان یک  تک تیرانداز ماهر ارتش آمریکا روایت میشه که دریکی از عملیاتهای ارتش امریکا در افریقا ، بهترین دوست و همکارشو از دست میده . بعد از این حادثه ، سووگر که نقش او را مارک والبرگ ( احتمالا ً او را در فیلم مردگان هم دیده اید )  بازی میکند ، بدلیل اینکه فرمانده و درواقع ارتش امریکا را در مرگ دوستش مقصر میبیند ، ارتش را ترک کرده و سر به جنگل میگزارد (!) ... غافل از اینکه سیاستمداران فاسدی که در دولت ایالات متحده هستند ، نقشه های شومی علیه او  در سردارند .

نکته ای که در این فیلم ( مثل بیشتر فیلمهای هالیوودی ) وجود داره اینه که فیلم برداری فیلم در نهایت حرفه ای گری انجام میگیرد  و صحنه هایی که از جنگل ، کوهستان ، برف ، تیراندازی ها ، انفجار ها و ... به بیننده نشون داده میشه به غایت زیبا هستند . اینکه تو فیلم بدونی باید از چه مناظری تصویر بگیری و چطور تصویر برداری انجام بشه بسیار مهمه و میتونه خیلی تاثیر گذار باشه  ( مثلا ً صحنه ای که سووگر با پیشنهاد جانسون روبرو میشه و قراره علیرغم میل باطنیش دوباره دست به اسلحه بشه ، خیلی زیبا به تصویر کشیده شده .. او و سگش روی صخره ای در بلند ترین نقطه کوه نشسته و دوربین با حرکتی دوار به دور انها چرخیده و از آنها دور میشود و حالت گنگی و دودلی سووگر را به زیبایی به تصویر میکشد )  و صحنه های مشابه دیگر .

گفتیم که سووگر اسیر نقشه ای از پیش تعیین شده و ناجوانمردانه میشود . او که قرار بود با مهارتش تروریست رئیس جمهور را شناسایی کند ، خودش بعنوان تروریست و ضارب شناخته شده و تحت پیگرد قرار میگیرد ولی با مهارت و ذکاوتی که دارد فرار کرده وبا تلاش خودش و کمک یکی از افسران تازه کار اف بی آی بنام ممفیس ( با بازی مایکل پنا ) و همچنین نامزد دوست مرحومش که سارا نام دارد (کیت مارا )  حکم تبرئه شدن خودش را ( پس از کلی دردسر و سختی ) میگیرد .

نظرات شخصی؛

صحنه ی زیبای فیلم
صحنه ای که سووگر قبول میکند با جانسون ( سرهنگ خائن ارتش امریکا ) همکاری کند . در این صحنه ( که اوایل فیلم هست ) ما سووگر را میبینیم که در زیر پرچم کشورش درحالی که چهره ای مصمم دارد با گامهایی استوار قدم در راه کمک برای وطنش برمیدارد .

دیالوگ زیبا و فراموش نشدنی فیلم ( برای من البته )
در اواخر فیلم و وقتی که سووگر با تک تیرانداز دیگری که عامل اصلی ترور بوده روبرو میشود ( در حالیکه روی صندلی چرخدار است )  و حقیقت را از زبان او میشنود .. او به سووگر میگوید که دشمن اصلی او یک نفر نیست که بتواند او را بکشد .. دشمن او ضعفی است که انسانها در برابر پول و قدرت از خود نشان میدهند  و این چیزی نیست که تو بتوانی آن را  از بین ببری .

صحنه ی نچسب فیلم
صحنه ای که سارا با سیلی ای که به سووگر میزند او را در حادثه مرگ دانی ( لین گریسون ) بیگناه میداند .. این یکی از سکانس  هایی بود که به نظر من به بدترین شکل ممکن گرفته شد و خیلی مصنوعی به نظر میرسید .

در کل همانطور که گفتم فیلم Shooter ( برای من ) جاذبه های زیادی برای لذت بردن داشت و من امتیاز 8 به این فیلم دادم .. اگر چه با برخی از قسمتهای فیلم حال نکردم .

یاعلی ..

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:59  توسط www2006  |