به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت .
این انسان ِ جاه طلب
نسل آدم از روز ازل همواره بدنبال ِ نداشته هایش گشته است . همیشه دنبال قسمت ِ غیر قابل دسترس ِ نعمات خداوند بوده است . حس ِ نیرومند ِ زیاده خواهی ، لحظه ای دست از سر فرزندان آدم برنداشته و نخواهد داشت . این حس ، تأثیرات مثبت و منفی بسیاری در سرتاسر تاریخ زندگی ِ بشر داشته است . دست درازی به میوه ی ممنوعه در بهشت ، زیاده خواهی های قابیل ، خودخواهی ها و قدرتنمایی های فرعونهای مختلف در طول تاریخ ، تلاش برای کشف ِ راه حلی برای زندگی در کرات و سیارات دیگر ، کشف درمان بیماری های کشنده ای که گریبان قبایل و ملتهای بسیاری را میگرفت و یا تلاش برای همانند سازی انسان ، همگی نشانه های علاقه ی انسان به کشف ِ نقاط راز آلود ِ خلقت هستند .
مرگ هم یک بیماری است .. مثل سایر بیماری ها
طبیعی است که در این میان ، میل به جاودانگی بعنوان یکی از نداشته های انسان ( البته در این دنیا ) ، سوژه ی فیلم های مختلفی قرار گیرد . فیلم The Fountain ( چشمه ) هم جزو همین فیلمهاست . فیلمی که با دستمایه قراردادن میل انسان به زندگی جاودانه و نظریه های موجود درباره ی به دنیا برگشتن مردگان به اشکال ِ دیگر ، سعی در تاکید بر جاودانگی انسان دارد . جمله ای که هنرپیشه ی اصلی فیلم در اواسط فیلم بیان میکند هم موید همین نگاه است :
"مرگ هم یک بیماری است .. مثل سایر بیماری ها . من بالاخره درمان مرگ را پیدا خواهم کرد ."
یک داستان ناتمام
داستان فیلم چشمه درباره ی یک زوج جوان است . مردی جراح و زنی رویا پرداز . تامی و ایزی ؛ که Hugh Jackman به همراه Rachel Weisz ایفاگر نقش این زوج جوان هستند . ایزی درحال نوشتن داستانی است که در آن جاودانگی را از زبان اقوام مایایی بیان میکند . از طرفی او بیمار است و رو به مرگ . تامی هم در تلاش برای یافتن درمان بیماری ایزی . در داستان ِ ایزی ، ملکه ای وجود دارد که وفادارترین شوالیه اش را برای یافتن درخت جاوانگی ، مامور میکند ... در واقع ایزی داستان زندگی واقعی ِ خودش را نوشته است ؛ داستانی که تامی در آن برای نجات ایزی از مرگ تلاش میکند ..
داستان فیلم خیلی زیباست . ترکیب زندگی واقعی ِ " تامی و ایزی " با داستانی که ایزی در حال نوشتن آن است بهترین موقعیت را برای کارگردان فیلم ( Darren Aronofsky ) فراهم می آورد تا هرآنچه را که نمیتواند در قالب زندگی واقعی بیان کند ، از طریق داستان موجود در فیلم بگوید .
تلاش تامی برای نجات ایزی از مرگ نتیجه نمیدهد و ایزی میمیرد ولی داستانش ناتمام باقی میماند . ایزی قبل از مرگش از تامی میخواهد که داستان ناتمام او را تمام کند ؛ این موقعیت میتواند فرصتی باشد برای تامی. او که در واقعیت نتوانست جان ایزی را از مرگ نجات دهد ، شاید بتواند ملکه ی داستان ِ ایزی را به آرزویش مبنی بر جاودانه شدن برساند ...
زیباست
صحنه ی پس از مرگ ایزی و تصمیم تامی برای تکمیل داستان ناتمام او .. وقتی که تامی با رنج و ناراحتی ، با قلمی که همسرش به او هدیه داده تا داستان ِ ناتمامش را تمام کند ، قبل از شروع نوشتن ، روی دستش اثر ِ حلقه ی ازدواجش را که گم کرده است ، حک میکند .
ارتباط برقرار کردن بین سه داستان مختلف ( داستان مردی که در تلاش برای نجات درختی است ، داستان واقعی تامی ِ جراح و ایزی ِ بیمار ، داستان ِ ملکه و شوالیه ی وفادارش ) در یک فیلم ، اگرچه نقاط ضعفی هم دارد ، ولی ایده ی جالبی دارد و کار زیبایی از آب در آمده است .
15 دقیقه ی پایانی فیلم که کلینت منسل ( آهنگساز فیلم ) هنرنمایی میکند . در طول این مدت ( بجز چند دیالوگ کوتاه ) ، فقط موسیقی است که پایان فیلم را رقم میزند ..
باز هم این انسان ِ جاه طلب
عادت انسانهاست ؛ اگر در رسیدن به هدفی در عالم واقعیت شکست بخورند ، در عالم خیال حتما ً آن را بدست خواهند آورد ...
یا علی ..

