تبليغاتX
www2006

www2006

اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو

پیش از شروع

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

از اونجایی که برای ِ دیدن این فیلم یکسری حوادث پیش بینی نشده واسه من پیش اومد ، تصمیم گرفتم به جای خود ِ فیلم ، نحوه ی دیده شدنش رو بگم ..

 

عصر روز حادثه !

بعد از گذشت ِ یکی دو سال از دوران دانشجویی ، با بچه ها دور هم جمع شده بودیم و مشغول تازه کردن ِ دیدارها بودیم (!) که ارس زنگ زد :

-         سلام .. خوبی ؟

-         قربونت .. چه خبرا ؟

-         " همیشه پای ِ یک زن " رو هستی !!؟ فقط سریع بگو .. داریم میگیریم بلیطش رو ..

-         آره .. آره که میخوام ؛ بگیر .. میام .. واسه چه ساعتی ؟

-         12 شب  ..

با شنیدن این ساعت  ِ خاطره انگیز(!) ، کمی تا قسمتی گرخیدم ! ولی خب .. کم نیاوردم .. جشنواره همین چیزای غیرمترقبه ش میمونه واسه آدم ! وگر آدمیزاد یه آه ِ و یه دم ِ ! ..  خلاصه دلو به دریا زدم و گفتم بگیر دوتا .. غافل از اینکه این دوتا بلیط هم زیاده و هم کم ! کم به خاطر ِ اینکه جلوی یکی از دوستان شرمنده شدم و زیاد به خاطر اینکه محمدرضا که قرار بود بیاد ، جا زد !!

 

دو سه ساعت قبل از حادثه !

شاد و خوشحال از اینکه این بار فیلم ِ آق " کمال ِ تبریزی " رو بدون سانسور و تو اوج هیجان میبینم ، رفتم خونه که ماشین رو وردارم و برم پیش بچه ها ؛

    من : سلام ..

    مامان : سلام .. خوب شد زود اومدی .. شام بخور و برو بخواب که فردا 5 باید از خواب پاشی ..

    بابا  : سلام .. خوش گذشت جشنواره !!؟

    من : هی .. بد نبود !! فیلمش بدک نبود ولی اینی که شب میخوام برم خیلی قشنگه .. خیلی ازش تعریف میکنن .. مال ِ کمال ِ تبریزیه .. همون که مارمولک رو ساخته ..

    مامان ( لحن سوالی و متعجب ) : شب دیگه کی ِ ( چه وقت ِ ! ) ؟ شبه دیگه الآن ..

    من : نه .. آخر شب .. ساعت 12 .. سانس فوق العاده گذاشتن .. پدرمون دراومد توصف تا بلیط  گیرمون اومد .. !

    بابا ( خیلی سرد و خشک ) : ولش کن .. یکی دوماه دیگه CD ش میاد ..  کجا میخوای بری نصف شبی ؟

    من : ارزشش رو داره .. با ماشین میرم و وقتی فیلم تموم شد سریع میام ..

حرفم تموم نشده بود که بابام با دلیل و برهان و البته زور(!) بهم فهموند از ماشین پاشین خبری نیست !! حالا اگه میتونی ، بدون ماشین برو ...

منم فرهنگ دوست و علاقه مند !! پای پیاده راه افتادم تا از اینور دنیا ( = غرب ) ، برم اونور دنیا ( = سینما فرهنگ ) .. خلاصه با تاکسی و مترو و مینی بوس  و ... ساعت 11 شب خودم رو رسوندم به بچه ها ..

 

وقوع حادثه !

تا شروع فیلم یک ساعتی مونده بود .. با بچه ها تو ماشین ِ سورنا نشسته بودیم که خسرو درجواب سوال ِ من که کیا قراره بیان ، گفت : " یه بیست نفری میشیم "!! ..... فکر میکردم فقط ما سه چهار نفر فرهنگ دوستیم ولی گویا این آق کمال مهره ی مار داره فیلمهاش !!

 

وارد سینما که شدیم ، چهره مردم خیلی جالب بود ؛ خمیازه بود که بین دهن ملت دست به دست میشد ! هنوز دهن یکی بسته نشده ، بغلیش پست رو تحویل میگرفت و دهن دره ی کش دارش رو شروع میکرد !! انگار واجبه این وقت شب بیان سینما ! باز شدن درب ِ سالن همان و ورود محترمانه ( = حمله ی وحشیانه ی ) مردم به سمت صندلی های ردیف عقب ِ سالن همان .. مثل اون بازی ای که ده نفر دور ِ نه تا صندلی میچرخن تا آهنگ تموم بشه و یک نفر بهش صندلی نرسه و بسوزه ، شده بود ماجرای مردم ؛ از دو طرف به سمت صندلی هجوم برده میشد و یک نفر ناکام میموند ! خیلی خوشمزه بود صحنه ؛ خسرو با زرنگی خاصی که نشونه ی تبحر و تجربش بود تو این جور موقعیتها ، یه ردیف کامل رو گرفت !! که همه پیش هم بشینیم .. البته یه سه چهار نفری غریبه تو ردیفمون بودن که البته قابل ِ اغماضه !!

 

( در این لحظه فیلم شروع میشود که موضوع بحث ِ این جلسه ی ما نیست !! )

( در این لحظه هم فیلم تمام میشود که بازهم به موضوع ما ربطی نداره .. البته از تیتراژ پایانی فوق العاده قشنگ و زیرکانه ی فیلم اگه نگم ، بی انصافیه  )

 

بعد از حادثه !

از بحث های که اون موقع ِ شب ( نصف شب البته .. چون ساعت نزدیکه دو بود ) ، درباره ی فیلم بین بچه ها بود که بگذریم ، جالبترین حرف رو آیدین زد : " من نصف ِ فیلم رو خواب بودم !! " .. ایول .. ایول داش آیدین .. البته خود ِ آیدین از دست خودش خیلی شاکی بود ؛ میگفت : " از ساعت 6 تو این سرما این جا وایسادم و سر ِ فیلم گرفتم خوابیدم !! " ..  غیرطبیعی هم نبود البته .. آدم خسته میشه خداییش .. ولی دمش گرم .. با اون خستگیش منو تا خونه رسوند ؛

 

فردای حادثه !

ساعت پنج و نیم صبح که آلارم ِ این گوشت کوب(!)  به صدا دراومد  ، اصلا ً جون نداشتم چشمام رو باز کنم چه برسه به اینکه بخوام لباس بپوشم و بزنم از خونه بیرون .. ولی سربازخونه این حرفا حالیش نیست که .. باید میرفتم

 

پ.ن 1- مهران مدیری و رضا کیانیان ترکونده بودن .. حبیب رضائی هم بد نبود البته ولی گلشیفته یه کم تکراری بود به نظر ِ من

 

پ.ن 2 – " همیشه پای یک زن در میان است " تا الآن ( لحظه ی نگارش این مطلب) با هفتاد درصد رأی تماشاگران ، فیلم منتخب ِ تماشاگران هستش

 

 

والسلام

یا علی مدد

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:48  توسط www2006  | 

پیش از شروع ؛

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

                    

 

اول – رقابت بر سر ِ تفاوت ..

یه جا شنیدم :

   " تمام داستانهای دنیا گفته شده ! دیگه داستان ِ جدیدی برای گفتن وجود نداره ؛ محتوا و اصل ِ موضوع ِ تمام داستانهایی که نوشته میشه تکراریه و فقط شکل و رنگ و لعابش فرق میکنه "

راستش زیاد از این نظر خوشم نیومد ولی با این حال هنوز نتونستم واسه این نظر، مثال نقض پیدا کنم ! یعنی  به  اصل ِ هر داستان ( یا فیلم ) که دقت کردم ، چیز جدیدی دستگیرم نشد و همون ارزشها و دغدغه های کلیشه شده رو به شکلی دیگر دیدم ..

اگر بنا رو بر درست بودن ِ این نظر بگذاریم ( امیدوارم بالاخره یکی پیدا بشه که یا ردش کنه یا توجیهش کنه برای من ) ، داستانها( و در نتیجه فیلمها )یی ارزشمند جلوه میکنند که این تفاوت را در شیوه ی بیانشان فریاد بزنند .. کاری که Dogville  با تمام قدرت تلاش دارد انجامش دهد ..

 

دوم - کمی پانتومیم ، کمی تئاتر ، کمی فیلم ..

" داگویل ( Dogville ) ، فیلمی است با نه بخش ( Nine Chapters ) و یک مقدمه " ؛ این اولین صحنه ( یا جمله ) ای است که با شروع فیلم می بینیم . سپس در حالی که از بالا ، کل منظره ای که قرار است در فیلم ببینیم نشان داده میشود ، راوی فیلم ، شروع به توضیح دادن درباره ی شهرک ِ داگویل میکند.

 

داگویل داستان ِ سرراستی دارد. در این فیلم ، نه اثری از پیچیدگی و چندلایه بودن ِ فیلمنامه است و نه کارگردان سعی کرده کار ِ خود را با تکنیکهای مختلف ، پیچیده نشان دهد ؛ ما با یک داستان ساده و سرراست طرفیم  و هیچ داستان ِ فرعی دیگری در کار نیست . Grace (Nicole Kidman ) دختری است  در حال فرار از دست تعدادی گنگستر که به شهرک ِ داگویل پناه می آورد . Tom ( Paul Bettany ) ( پسری از اهالی داگویل ) او را مخفی میکند و ازسایر ِ اهالی میخواهد که به او کمک کنند . آنها هم قبول میکنند و او را مخفی میکنند و در عوض Grace  هم برای آنها کار میکند . با گذشت زمان ، اهالی داگویل متوجه میشوند که پنهان کردن دختر ریسک بزرگی است و فضا را برای او سخت تر میکنند و کار بیشتری از او میکشند  بی توجه به اینکه Grace شاید روزی  بتواند تلافی کند ...

 

تمام آنچه برای نمایش ِ یک شهر لازم است در تک صحنه ی موجود در فیلم ، وجود دارد ؛ محلی شبیه کلیسا برای اجتماعات مردم ؛ یک خانواده ی پرجمعیت ؛ یک مغازه برای خرید روزانه ؛ مردی به همراه یک تراک ( مینی کامیون ) برای ارتباط با دنیای بیرون از شهرک  و دو سه عامل اساسی دیگر . هر یک از این بخشها را میتوان به عنوان نمادی از قشرهای مختلف مردم در نظر گرفت . چیزی که کارگردان برای بیان حرفش به آنها نیاز دارد ؛ جماعتی از انسانها برای بررسی ِ نحوه ی برخورد آنها با یک مشکل ( یا آدم ِ مشکل دار ) .

تلاش ِ کارگردان ِ دانمارکی ِ این فیلم (Lars von Trier  این است که رفتار ِ مردم داگویل را طبیعی نشان دهد . رفتاری بدون سوءنیت و غرض  ورزی. مثلا ً Tom  بخاطر ضعیف النفس بودن ، در ادامه ی رابطه با Grace  کم می آورد و به گانگسترها محل مخفی شدن Grace  را لو میدهد . سایر اهالی هم یه این خاطر از کار او استقبال میکنند که به فکر نجات خود هستند از شر ِ مشکلاتی که فکر میکنند Grace برایشان پیش آورده است . این ضعف آنها نه تنها باعث میشود Grace را از دست بدهند ، بلکه کل شهر را با مشکل مواجه میکنند ..

 

موسیقی این فیلم به اثر گذاری ِ فضای ِ دراماتیک صحنه های تئاترگونه ی آن کمک فراوانی میکند . جالب است ؛ در این فیلم هیچ دکور خاصی وجود ندارد و در عین حال تمام صحنه های مورد نیاز، موجود است . خلاقیت ِ لارس ترایر (Lars von Trier ) در جای جای ِ این فیلم ِ سه ساعته کاملا ً مشهود است. یکی از این موارد ، استفاده از صدا بجای تصویر است ؛ مثلا ً هر وقت که احتیاج به سگ در فیلم است ، صدای پارس کردن یک سگ به بیننده این چنین القا میکند که سگی در کار است در حالی که این چنین نیست . یا به جای باز و بسته شدن در ، فقط صدای آن و حرکت دست هنرپیشه ، به ما میفهماند که دری باز شد ( یا بسته شد ) .  دیگر اینکه برای نشان دادن زمان اتفاق ماجراها ( اینکه روز است یا شب ) ، از نور ِ اطراف ِ صحنه استفاده میشود ؛ نور سفید ( برای نمایش روز ) و یا تاریکی مطلق ( برای شب )  و بسیاری دیگر از اینگونه ابتکارات در فیلم .

 

بخش نهم ِ فیلم ( صحنه ی نهایی ) ، شاید تأثیرگذارترین بخش فیلم باشد ؛  پایانی غیرقابل پیش بینی و شوک آور . اگرچه پایانی است غم انگیز و بی پروا در نشان دادن خشونت ، ولی برای تفهیم ِ منظور کارگردان بسیار مهم و حیاتی است ؛ شاید اگر Tom  در عشقش ثابت قدم تر می بود ، شاید اگر اهالی مهمان نوازتر می بودند ، شاید اگر Grace بزرگوارتر می بود و تصمیم بر انتقام نمیگرفت ، شاید اگر ...

 

اگر چه داگویل نمایانگر ِ جسارت لارس ترایر است در به سینما آوردن عناصر تئاتری  نمایش  و البته موفقیت ِ  او در این کار ، ولی خالی از ضعف هم نیست ؛ شاید مهمترین نقطه ضعف فیلم ، زمان طولانی و تعداد بخشهای زیاد آن است ؛ 10 بخش ( نه بخش اصلی و یک مقدمه ) در زمانی نسبتا ً طولانی به همراه بیان ِ گاها ً سنگین راوی ِ فیلم ، فهم ِ داگویل را در لحظاتی سخت میکند !

از دیگر نقاط ضعف ِ فیلمنامه ی داگویل ، میتوان به پرداخته نشدن ِ دقیق به علت ِ فرار Grace اشاره کرد. موضوعی که با یک مشاجره ی چند دقیقه ای بین Grace  و پدرش تا حد زیادی گنگ ماند و ..

 

سوم - بد نیست بدونید که ...

-     استیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg ) بعد از دیدن فیلم Europa  (1991 ) ، به لارس ترایر پیشنهاد کارگردانی ِ فیلمی در آمریکا رو میده که ترایر قبول نمیکنه ..

-     لارس ترایر گفته : فکر نمیکنم نیکول کیدمن (Nicole Kidman ) رو تو داگویل خیلی اذیت کرده باشم ولی میدونم اون معتقده که من آدم سخت گیری هستم ..

-     لارس ترایر در اکثر قسمتهای سینما دستی بر آتش دارد ؛ هم کارگردانه ، هم نویسنده ، هم تهیه کننده ، هم فیلم بردار . جالبه بدونین فقط یکبار کاندیدای اسکار شده اون هم  در بخش موسیقی در سال ِ 2000 بخاطر فیلم ِ Dancer in the Dark .

 

 

والسلام ..

یا علی مدد ..

 

 

منابعی که از برخی مطالب آنها در این نوشته استفاده شده است :

1) http://imdb.com/name/nm0001885/bio
2)
http://movies.yahoo.com/movie/1808403767/info

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:53  توسط www2006  | 

پیش از شروع ؛

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

                             

 

 

اول – غلاف تمام فلزی ؛

با وجودي كه تنها 16 سال از زمان ساخت فيلم مي گذرد غلاف تمام فلزي ديگر به فيلمي كاملا ً كلاسيك بدل شده است. این فیلم را میتوان به دو اپیزود کلی تقسیم کرد ؛ مستقل از هم ولی مربوط به هم . بخش اول فیلم اختصاص دارد به تربیت نیروهای نظامی ارتش امریکا و بخش دوم استفاده از این نیروها در جنگ ( و در اینجا جنگ ویتنام ) . در هر دو بخش میتوان ردپای  نگاه انتقادی کوبریک را دید . در اپیزود اول ، برخورد فرمانده جوخه ( گروهان ) با افرادش و تلاش آنها برای در قالب قرار گرفتن نشان میدهد . تاکید او بر تبدیل افرادش به انسانهایی که آرزویی بجز جنگ و کشتن ندارند و احساسات واژه ی نامفهومی برای آنهاست . بعضی براحتی از پس تمرینات نظامی برآمده و مشکل ِ چندانی پیدا نمیکنند ولی بعضی از آنها ( مثل لئونارد (Vincent D'Onofrio ) یا سرجوخه پایل بخاطر چاقی و اضافه وزنش )، نمیتوانند از پس تمرینات و وظایف محول شده به آنها برآیند . برخورد معروف فرماندهان در اینجا را همه میدانیم : " تنبیه برای همه است " . فرمانده گروهان ِ این فیلم هم برای ایجاد انگیزه در سایر سربازان برای اصلاح لئونارد ، به جای تنبیه شخص خاطی دست به تنبیه سایر سربازها میزند که همین عمل باعث گرفتن انتقام بقیه از لئونارد میشود ؛ کشیدن پتو روی لئونارد وقتی که او خواب است و زدن او .

کوبریک در بخش دوم فیلم هم ، به طرق مختلف  از جنگ ویتنام و اعزام نیرو به آنجا انتقاد میکند ؛ گاهی از زبان ِ جوکر (Matthew Modine ) بطور مستقیم و گاهی غیر مستقیم  با نشان دادن صحنه های بیکاری ِ سربازان که سرگرم لاس زدن با فاحشه های ویتنامی هستند .

 

در این فیلم هم ( مثل فیلمهای دیگر کوبریک ) میتوان سینماتوگرافی (= فیلمبرداری ) منحصر بفردی که مورد علاقه کوبریک است را دید . تعقیب بازیگر توسط دوربین و یا دوربین توسط بازیگر به مدت طولانی ؛ برای ملموس تر شدن این نکته لازم است به چند صحنه از دو فیلم معروف تر ِ کوبریک بیشتر دقت شود :

1-   در فیلم درخشش ، صحنه ای را که دوربین بدنبال دنی ( پسر بچه ی کوچک ) میدوید تا شاهد اتفاقاتی باشد که قرار است  در سوی دیگر هتل رخ دهد ..

2-     در همین فیلم " غلاف تمام فلزی " صحنه های ابتدایی فیلم که فرمانده روبروی سربازها قدم میزد و قوانین را برای آنها تشریح میکرد ..

اولین مورد تعقیب بازیگر توسط دوربین است و دومی عکس آن . از این دست صحنه ها در فیلمهای کوبریک به وفور یافت میشود که این میتواند حاصل ذوق استنلی کوبریک باشد در زمینه ی تصویر برداری . ( حتما ً میدانید که کوبریک قبل از ورود به عرصه فیلم سازی ، به عکاسی می پرداخته است ) .

 

یکی از زیباترین بخشهای فیلم ، شبی بود که لئونارد ، فرمانده را در دستشوئی کشت و سپس خودکشی کرد. سکانسی که به مدت سه چهار دقیقه نفسم را در سینه حبس کرد . جایی که لئونارد انتقام همه ی سربازها را از فرمانده ی بی منطق ِ زورگو گرفت و در ادامه خودش  را هم راحت کرد .

 

دوم – جالبه ؛

-     تشابه بیمار ِ روانی ِ دو فیلم " درخشش " و " غلاف تمام فلزی " خیلی برام جالب بود . حالات روانی سرجوخه لئونارد بسیار بسیار شبیه ِ جک تورنس ِ فیلم درخشش بود . اگرچه " غلاف تمام فلزی " هفت سال بعد از "درخشش " ساخته شد ولی روانی ِ این فیلم ها خیلی شبیه هم عمل میکردند .

-     گنجوندن ِ یک مصاحبه سوری در فیلم با سربازان جنگ ؛ ایده ای برای به فیلم درآوردن حرفهایی که از گوشه و کنار جنگ شنیده میشه و در واقع درددل سربازهاست و شاید نشه به تصویر درآوردشون .

-     قبل از ساخته شدن این فیلم وقتی از کوبریک پرسیده میشه : " چرا میخوای درباره ی موضوعی که این همه فیلم دربارش ساخته شده ، فیلم بسازی ؟ " میگه : " میخوام بهترینش رو بسازم " . اگرچه من تمام فیلمهایی که در این زمینه ساخته شده رو ندیدم ، ولی این فیلم رو جزو بهترین ها میدونم .

-     کلاه جوکر که پوستر اصلی فیلم هم هست ( عکسی که در بالا مشاهده میکنید) ؛ حک شدن ِ عبارت ِ " متولد شده برای کشتن" در کنار علامت صلح ! ترکیب طعنه آمیزی به حرفهای بانیان جنگ در امریکا .

 

والسلام ..

یاعلی مدد ..

 

 

منابعی که از بعضی مطالب آنها استفاده شده است :

1) http://bashgah.net/pages-232.html

2) http://www.imdb.com/title/tt0093058

 

 

----------- اضافه شده در سه شنبه ۹ بهمن ۸۶-------

 مطالب زیر ، دوتا از کامنتهای بچه ها هستش درباره ی کوبریک و فیلمهایش . خوندنی هستن :

 

1 – نوشته شده توسط علیرضا :

   استنلي كوبريك روانشناس ترين كارگردان تاريخ سينماست البته از نظر من. نميگم بهترين هنرمندترين باكلاسترين. فقط ميگم روانشناسترين. اگه يه مروري تو آثارش داشته باشيم و فيلمهاي مطرحش رو بررسي كنيم، مي بينيم كه همشون فيلمهاي خيلي خوبي نيستن. ولي ضعيفترين فيلمهاش هم اثري قابل تاملن. كوبريك جزء كساني هست كه فكر و عقيده منحصر به فرد خودش رو خيلي راحت تو آثارش ارائه مي ده. كارگردان ژانر خاصي نيست. تو خيلي از ژانرها فيلم داره. ولي خط سير فكري ثابتي تو فيلمهاش هست. بعضي جاها خيلي خوب نشون ميده اين خط سير فكري رو بعضي جاها هم چندان جالب نيست. حداقل من اينطور فكر ميكنم. شما هيچ وقت نمي تونيد فيلم درخشش رو با چشمان باز بسته مقايسه كنيد. دليلش نوع ارائه است. گاهي جاها اين نوع ارائه در پيشبرد اثر كمك مي كنه و گاهي هم نه. كوبريك در دو مساله بسيار جسوره. يكي خشونت و يكي سكس. هيچ كدام از اين عوامل يه عامل فانتزي نيستن. بلكه واقعا به ساختار فيلم كمك مي كنن. شايد به عنوان مثال دقايقي از فيلم چشمان باز بسته كه دقيقا نمي دونم چقدر ولي شنيدم تا 40 دقيقه اش رو حذف كردن (به دليل مسائل برهنگي و ...) اگر حذف نمي شد شايد با يه فيلم ديگه طرف مي بوديم. همونطور كه خود كوبريك هم همين اعتقاد رو داشت. به هر حال من فكر مي كنم ديدگاه بيننده نسبت به فيلمهاي كوبريك يه ديدگاه سياه و سفيده. رنگ خاكستري نمي بينيم. خيلي ها رو ديدم كه فيلم پرتقال كوكي رو اثري مزخرف مي دونستن ولي بهشون توصيه كردم چند بار فيلم رو ببينن. چون كسي كه براي تفريح فيلم ميبينه. نمي فهمه . فرق كوبريك با ديگران همينجا مشخص ميشه. يه طوري حرف ميزنه كه همه نفهمن .

 

2- نوشته شده توسط کامران :

   غلاف تمام فلزی یک فیلم جنگی غیر تبلیغاتی بود و تقریبا یک شعر ضد جنگ دقیق. واما چقدر همه جنگها شبیه هم هستند تکاندهنده ترین قسمت کار سکانس جلسه خبرنگاران جنگی بود با واژه های ماشینی از پیش تعریف شده گزارشهای خشک و قرار گرفته در چهار چوب سانسور که مردم ما چقدر با این ادبیات آشنا هستند .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 16:57  توسط www2006  |