بنام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت ..
میخوام واست یه قصه بگم ؛ یه قصه ی واقعی ؛ مثل اون قصه هایی که تو "کلید اسرار" نشون میده ؛ ولی نه اونقدر تخیلی !
پارسال همین موقع یه فارغ التحصیل بود که تازه از دانشگاه اومده بود بیرون ؛ خیلی درک نمیکرد که گذشت زمان یعنی چی ؛ کنکور سراسری رو خراب کرده بود ؛ ولی امیدوار بود که اردیبهشت ، به کمک جاسبی و شهریه های " دانشجو له کن " ِ ش ، بتونه درسش رو هر جور که شده ادامه بده .. ولی دانشگاه آزاد هم تابلوی ورود ممنوع رو کاشت جلوی پاش ؛ اون هم سرخورده شد و زد تو کار ِ تلف کردن ِ وقت ؛ تصمیم گرفت تمام کارهایی که میخواست و نکرده بود بکنه ؛ زد تو کارهایی که هیچ پیش زمینه ای توش نداشت ؛ شروع کرد به تماشای فیلم ؛ شروع کرد به نوشتن ؛ نوشتن هر چیزی که به فکرش میرسید ؛ شروع کرد به خوندن کتاب ؛ خلاصه هر کاری که تا اون موقع جدی نگرفته بود رو جدی گرفت ؛ بیشتر وقتش رو تو اینترنت ول می گشت؛ اردیبهشت ماه طی یک عملیات انتهاری (!) وبلاگی رو تأسیس کرد و به جرگه ی وبلاگ نویسان ایرانی پیوست ؛ اوایل فقط فیلمهایی رو که میدید مینوشت ؛ یواش یواش تصمیم گرفت درباره ی فیلمهایی که میبینه ، دقیقتر بنویسه ، بیشتر دربارشون بخونه و بعد بنویسه ؛ یه سه چهار ماهی رو هم اینجوری گذروند ؛ همینجوری که درباره ی کوبریک و نیکلسون و آرونوفسکی و آل پاچینو و .. مینوشت ، خیلی چیزهای دیگه هم نوشت که دید نمیشه همه رو یکجا بیاره ؛ تصمیم گرفت یه وبلاگ دیگه هم راه بندازه ؛ ( مفت بود دیگه !!) ؛ خلاصه یکی دیگه هم راه انداخت ؛ کارش شده بود کامنت خوندن و کامنت گذاشتن ؛ تو دنیای مجازی ، دوستهای خیلی خوبی پیدا کرد ؛ دانیال ، کژوان ، مجید ، حامد ، مانیا ، دل نوشته ، شرقیترین ستاره ، آیدین ، علیرضا ، کامران ، شیرین ، شهرزاد .
تو حال خودش بود که یه نامه از نظام وظیفه اومد ؛ خفتشو گرفتن و انداختنش تو سربازخونه ... چهار پنج ماه ِ آخر ِ سالش رو هم در کسوت یک نظامی ، گذروند ؛ خدمت سربازی ، خیلی خیلی اتفاقی و شانسی ، دوباره فکر و ذکرش رو برگردوند سر جاش ؛ دوباره افتاد تو خط درس ؛ بازهم پاسکال و دلفی و برنامه نویسی و لذت های دوران ِ تحصیل ؛
ولی با این دلبستگی ِ جدیدش چطور باید تا کنه ؟ وبلاگ هایی که واسه کلمه به کلمه ی مطالب ِ اونها ، وقت گذاشته بود رو که نمیتونه ول کنه به امون ِ خدا .. اصلا ً قرار نیست ول کنه ؛ وقتی بر میگرده و به اتفاقات ِ این یکساله فکر میکنه ، میبینه خیلی چیزهای جدیدی یاد گرفته ؛ دیگه وقتی روزنامه میخونه ، فقط صفحه ی ورزشی و سیاسی و حوادث رو نمیخونه ؛ اول میره سراغ صفحه ادبی ؛ مطالب فرهنگی ؛ مقاله های دنیای سینما ؛ حالا وقتی شعر میخونه لذت میبره ؛ وقتی یه کتاب رو تموم میکنه ، حس خوبی بهش دست میده ؛ زیبایی های فیلمهای ایناریتو و یا سینمای فرانسه و ایتالیا رو بدون اینکه کسی بهش تذکر بده ، میفهمه و ازشون لذت میبره ....
القصه ؛ دنیایی که قراره تو سال 87 باهاش روبرو بشه رو دوست داره ؛ اونو روشن میبینه ؛ چون دوسه تا زمینه ی جدید واسه لذت بردن از قشنگیهای دنیا پیدا کرده و از این بابت خیلی خوشحاله ... الهی شکرت ..
بوی عید پیچیده تو هوا ؛ لازم نیست حتما ً شامه ی قوی داشته باشی واسه استنشاقش ؛ یه نگاه که به تقویم بندازی میتونی راحت بفهمی که خدا یکبار ِ دیگه بهت فرصت داده تا بتونی از بهار لذت ببری ...
یا علی مدد ...
