تبليغاتX
www2006

www2006

اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو

 

بنام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت ..

 

بوی عید پیچیده تو هوا ؛ لازم نیست حتما ً شامه ی قوی  داشته باشی واسه استنشاقش ؛ با چشم هم میشه بوی عید رو حس کرد ؛ کافیه وقتی داری تو خیابون راه میری ، به زیاد شدن تعداد دستفروشهایی که گوشه ی پیاده رو بساط پهن کرده اند بیشتر دقت کنی ؛ اونوقت کاملا ً تو حال و هوای عید قرار میگیری ؛ این مهم نیست که تو حوصله داری یا نه ؛ آماده هستی یا نه ؛ اصلا ً میخوای سال عوض بشه یا نه ؛ مهم اینه که قراره یک بار دیگه زورق ِ زندگیت تو لنگرگاه ِ فروردین پهلو بگیره و با تلنگر بهت بفهمونه که هی ی ی ... ! آقا پسر ... حواست هست یا نه !؟ 86 هم گذشت ها ! یادته قرار بود چه کارهایی بکنی ؟ یادته هزار جور فکر قشنگ زده بود به کلت در طول سال ؟ کدومهاشو رفتی طرفش ؟ اصلا ً اینقدر مرد بودی و جرأت داشتی که هزارتوی 86 رو اونجور که دوست داری طی کنی یا مصلحت اندیشی بازهم گرفتارت کرده بود ؟  شاید هم باز تنبلی و سست اراده بودنت خیلی مواقع باعث شد وقتت رو به بطالت بگذرونی .. شاید هم اصلا ً اهل این حرفها نیستی که زیاد به زندگی فکر کنی .. قایقت رو سپردی به جریان ِ آب و سرگرم تماشای مسابقه ی دیگران شده ای .....

   میخوام واست یه قصه بگم ؛ یه قصه ی واقعی ؛ مثل اون قصه هایی که تو "کلید اسرار" نشون میده ؛ ولی نه اونقدر تخیلی !

پارسال همین موقع یه فارغ التحصیل بود که تازه از دانشگاه اومده بود بیرون ؛ خیلی درک نمیکرد که گذشت زمان یعنی چی ؛ کنکور سراسری رو خراب کرده بود ؛ ولی امیدوار بود که اردیبهشت ، به کمک جاسبی و شهریه های " دانشجو له کن " ِ ش ، بتونه درسش رو هر جور که شده ادامه بده .. ولی دانشگاه آزاد هم تابلوی ورود ممنوع رو کاشت جلوی پاش ؛ اون هم سرخورده شد و زد تو کار ِ تلف کردن ِ وقت ؛ تصمیم گرفت تمام کارهایی که میخواست و نکرده بود بکنه ؛ زد تو کارهایی که هیچ پیش زمینه ای توش نداشت ؛ شروع کرد به تماشای فیلم ؛ شروع کرد به نوشتن ؛ نوشتن هر چیزی که به فکرش میرسید ؛ شروع کرد به خوندن کتاب ؛ خلاصه هر کاری که تا اون موقع جدی نگرفته بود رو جدی گرفت ؛ بیشتر وقتش رو تو اینترنت ول می گشت؛ اردیبهشت ماه طی یک عملیات انتهاری (!)  وبلاگی رو تأسیس کرد و به جرگه ی وبلاگ نویسان ایرانی پیوست ؛ اوایل فقط فیلمهایی رو که میدید مینوشت ؛ یواش یواش تصمیم گرفت درباره ی فیلمهایی که میبینه ، دقیقتر بنویسه ، بیشتر دربارشون بخونه و بعد بنویسه ؛ یه سه چهار ماهی رو هم اینجوری گذروند ؛ همینجوری که درباره ی کوبریک و نیکلسون و آرونوفسکی و آل پاچینو و .. مینوشت ، خیلی چیزهای دیگه هم نوشت که دید نمیشه همه رو یکجا بیاره ؛ تصمیم گرفت یه وبلاگ دیگه هم راه بندازه ؛ ( مفت بود دیگه !!) ؛ خلاصه یکی دیگه هم راه انداخت ؛ کارش شده بود کامنت خوندن و کامنت گذاشتن ؛ تو دنیای مجازی ، دوستهای خیلی خوبی پیدا کرد ؛ دانیال ، کژوان ، مجید ، حامد ، مانیا ، دل نوشته ، شرقیترین ستاره ، آیدین ، علیرضا ، کامران ، شیرین ، شهرزاد .

تو حال خودش بود که یه نامه از نظام وظیفه اومد ؛ خفتشو گرفتن و انداختنش تو سربازخونه ... چهار پنج ماه ِ آخر ِ سالش رو هم در کسوت یک نظامی ، گذروند ؛ خدمت سربازی ، خیلی خیلی اتفاقی و شانسی ، دوباره فکر و ذکرش رو برگردوند سر جاش ؛ دوباره افتاد تو خط درس ؛ بازهم پاسکال و دلفی و برنامه نویسی و لذت های دوران ِ تحصیل ؛

ولی با این دلبستگی ِ جدیدش چطور باید تا کنه ؟ وبلاگ هایی که واسه کلمه به کلمه ی مطالب ِ اونها ، وقت گذاشته بود رو که نمیتونه ول کنه به امون ِ خدا .. اصلا ً قرار نیست ول کنه ؛ وقتی بر میگرده و به اتفاقات ِ این یکساله فکر میکنه ، میبینه خیلی چیزهای جدیدی یاد گرفته ؛ دیگه وقتی روزنامه میخونه ، فقط صفحه ی ورزشی و سیاسی و حوادث رو نمیخونه ؛ اول میره سراغ صفحه ادبی ؛ مطالب فرهنگی ؛ مقاله های دنیای سینما ؛ حالا وقتی شعر میخونه لذت میبره ؛ وقتی یه کتاب رو تموم میکنه ، حس خوبی بهش دست میده ؛ زیبایی های فیلمهای ایناریتو و یا سینمای فرانسه و ایتالیا رو بدون اینکه کسی بهش تذکر بده ، میفهمه و ازشون لذت میبره ....

القصه ؛ دنیایی که قراره تو سال 87 باهاش روبرو بشه رو دوست داره ؛ اونو روشن میبینه ؛ چون دوسه تا زمینه ی جدید واسه لذت بردن از قشنگیهای دنیا پیدا کرده و از این بابت خیلی خوشحاله ... الهی شکرت ..

بوی عید پیچیده تو هوا ؛ لازم نیست حتما ً شامه ی قوی  داشته باشی واسه استنشاقش ؛ یه نگاه که به تقویم بندازی میتونی راحت بفهمی که خدا یکبار ِ دیگه بهت فرصت داده تا بتونی از بهار لذت ببری ...

یا علی مدد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط www2006  |