قبل از شروع ؛
به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت .
اول ؛
فرض کنید که کارگردان هستید و بعد از ساخت چند فیلم ارزشمند ( شاید آثاری به ارزشمندیه "فهرست شیندلر" یا "جنگ ستارگان" یا "شیکاگو" و یا اصلا ً "پدرخوانده" ! ) به دنبال سوژه ای مناسب و درخور شأن نامتان میگردید تا کار بعدیتان را شروع کنید ؛ (فرضش هم لذتی غریب دارد ؛ امتحان کنید !) . در این حین فیلمنامه ای به شما پیشنهاد میشود با این مضمون :
" پسری است ( نسبتا ً ) فقیر که برای پیشرفت و البته رسیدن به آمالش در زندگی وتحقق آرزوهایش به شهر ( ی مثل پاریس ) میرود . از قضا در آن شهر دختری ثروتمند و زیبا ( شاید هم مشهور و زیبا ) را دیده و یک دل نه صد دل عاشق و شیفته او می شود . در ابتدا فکر تصاحب دختر اصلا ًبه مخیره اش خطور هم نمی کند ولی بتدریج ( و با اتفاقات فانتزی ای که رخ میدهدش ! ) دل دختر و عشق او ( و البته جسم ناقابلش را ! ) تصاحب میکند و بقیه داستان . ( البته وجود یک رقیب سرسخت دراین عشق میتواند کمی هیجان هم به فیلم تزریق کند ). در نهایت هم احتمالا ً دختر ( وشاید هم پسر) در اثر یک بیماری یا حادثه ( شاید هم همینطور ناقافل یهو ) میمیره و فیلم با آهنگی سوزش ناک(!) تمام میشود . "
با شنیدن این داستان ( شما بعنوان کارگردان ) احتمالا ً چندتا متلک ِ صورت سرخ کن ( البته از نوع باکلاس و فرهنگیش ) نثار آن نویسنده ی بی ذوق میکنید که در عصر تکنولوژی و فکرها وایده های بکر و نو، داستان فیلمهای (آبگوشتیه) هندی را به شما پیشنهاد داده است و با آوردن چند نمونه ی کلاسیک و و صاحب سبک بعنوان آثار ارزشمند و بدنبال آن چند عنوان فیلم فاخر ِ(!) بالیوودی و البته کپی ( برابر اصل ) آن ها با نام فیلم فارسی، سعی در توجیه بد بودن ایده ی آن نویسنده ی کج اندیش ِ بدسلیقه ی بی ذوق را دارید ( که صد البته هم حق با شماست چون سوژه اش قبلا ً خیلی دستمالی و چرک شده است ) .
البته شاید در این بین استثنا هایی هم وجود داشته باشد.
دوم ؛
فیلمی دیدم با نام Moulin Rouge یا همون مولن رژ خودمون . محصول سال 2001 به کارگردانی آقای Baz Luhrmann . فیلمی با شکوه و زیبا و البته موزیکال . احتمالا ً بخاطر توضیحات مقدماتی که گفته شد ، حدس زدیده اید ( البته اگر فیلم را ندیده باشید ) که داستان فیلم از چه قرار است ولی مطمئنم نمیتوانید لذتی که دیدن این فیلم به همراه دارد را تصور کنید .
کارگردان استرالیایی فیلم در این فیلم صحنه ها ، آهنگها و کارهای تکنیکی جالبی را استفاده کرده است که بد نیست به چند تاییش اشاره کنم :
1- تیتراژ فیلم خیلی جالب و زیرکانه کار شده است . باز شدن پرده ( ای شبیه پرده ی سینما ) با تصاویری که به عمد شبیه تدوین های فیلمهای کلاسیک ، نمایش داده می شود ، در واقع اصالت داستان و البته اصالت ِ عنوان ِ فیلم را بیان میکند . ( بین خودمون بمونه ؛ تا قبل از اینکه چهره ی ایوان مک گریگور را در فیلم ببینم ، فکر میکردم که این فیلم محصول دهه ی چهل یا پنجاه است )
2- چقدر زیباست نوای موسیقی . مخصوصا ً در این فیلم که در اکثر صحنه ها ، موسیقی تاثیر عمیقی بر احساس بیننده میگذارد . به قول کریستین :
The Hills are alive
With the sound of MUSIC
3- صحنه هایی که در طول فیلم ، دوربین در امتداد آنها حرکت میکند اکثرا ْ با شکوه است. مثل آسیابی که درست در مرکز شهر قرار گرفته ( و گویا سمبل مولن رژ محسوب میشود ) و دقیقا ً روبروی اتاق کریستین .
سوم ؛
بازیگران :
Nicole Kidman : استرالیایی بلوندی که برای اولین بار توی این فیلم از بازیش خوشم اومد
Ewan McGregor : بازی او در فیلم Trainspotting را بسیار پسندیدم ولی در اینجا به نظرم کمی نقشش برایش بزرگ بود .
چهارم ؛
حالا میفهمم وقتی که Queen جمله ی معروف و جاودانه اش یعنی " Show must go on " را فریاد میزد ، به چه چیز می اندیشید . تازه معنی کلمات غریبی را که کوئین در ترانه ی معروفش میگفت را فهمیدم .. فریادی که از عمق وجودش برمی آمد تا بپرسد که " آیا کسی می داند برای چه زندگی میکنیم ما ؟" .
Inside ; my heart is breaking
My make up maybe flaking,
But my smile still stays on
پنجم ؛
به لیست فیلمهای مورد علاقه ام یکی دیگه هم اضافه شد .. ولی این یکی هالیوودیه نه ایتالیایی یا فرانسوی !
یا علی ..

