تبليغاتX
www2006 - Dogville

www2006

اگر فکری به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش می‌کنی و می‌شود مال تو

پیش از شروع ؛

به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

 

                    

 

اول – رقابت بر سر ِ تفاوت ..

یه جا شنیدم :

   " تمام داستانهای دنیا گفته شده ! دیگه داستان ِ جدیدی برای گفتن وجود نداره ؛ محتوا و اصل ِ موضوع ِ تمام داستانهایی که نوشته میشه تکراریه و فقط شکل و رنگ و لعابش فرق میکنه "

راستش زیاد از این نظر خوشم نیومد ولی با این حال هنوز نتونستم واسه این نظر، مثال نقض پیدا کنم ! یعنی  به  اصل ِ هر داستان ( یا فیلم ) که دقت کردم ، چیز جدیدی دستگیرم نشد و همون ارزشها و دغدغه های کلیشه شده رو به شکلی دیگر دیدم ..

اگر بنا رو بر درست بودن ِ این نظر بگذاریم ( امیدوارم بالاخره یکی پیدا بشه که یا ردش کنه یا توجیهش کنه برای من ) ، داستانها( و در نتیجه فیلمها )یی ارزشمند جلوه میکنند که این تفاوت را در شیوه ی بیانشان فریاد بزنند .. کاری که Dogville  با تمام قدرت تلاش دارد انجامش دهد ..

 

دوم - کمی پانتومیم ، کمی تئاتر ، کمی فیلم ..

" داگویل ( Dogville ) ، فیلمی است با نه بخش ( Nine Chapters ) و یک مقدمه " ؛ این اولین صحنه ( یا جمله ) ای است که با شروع فیلم می بینیم . سپس در حالی که از بالا ، کل منظره ای که قرار است در فیلم ببینیم نشان داده میشود ، راوی فیلم ، شروع به توضیح دادن درباره ی شهرک ِ داگویل میکند.

 

داگویل داستان ِ سرراستی دارد. در این فیلم ، نه اثری از پیچیدگی و چندلایه بودن ِ فیلمنامه است و نه کارگردان سعی کرده کار ِ خود را با تکنیکهای مختلف ، پیچیده نشان دهد ؛ ما با یک داستان ساده و سرراست طرفیم  و هیچ داستان ِ فرعی دیگری در کار نیست . Grace (Nicole Kidman ) دختری است  در حال فرار از دست تعدادی گنگستر که به شهرک ِ داگویل پناه می آورد . Tom ( Paul Bettany ) ( پسری از اهالی داگویل ) او را مخفی میکند و ازسایر ِ اهالی میخواهد که به او کمک کنند . آنها هم قبول میکنند و او را مخفی میکنند و در عوض Grace  هم برای آنها کار میکند . با گذشت زمان ، اهالی داگویل متوجه میشوند که پنهان کردن دختر ریسک بزرگی است و فضا را برای او سخت تر میکنند و کار بیشتری از او میکشند  بی توجه به اینکه Grace شاید روزی  بتواند تلافی کند ...

 

تمام آنچه برای نمایش ِ یک شهر لازم است در تک صحنه ی موجود در فیلم ، وجود دارد ؛ محلی شبیه کلیسا برای اجتماعات مردم ؛ یک خانواده ی پرجمعیت ؛ یک مغازه برای خرید روزانه ؛ مردی به همراه یک تراک ( مینی کامیون ) برای ارتباط با دنیای بیرون از شهرک  و دو سه عامل اساسی دیگر . هر یک از این بخشها را میتوان به عنوان نمادی از قشرهای مختلف مردم در نظر گرفت . چیزی که کارگردان برای بیان حرفش به آنها نیاز دارد ؛ جماعتی از انسانها برای بررسی ِ نحوه ی برخورد آنها با یک مشکل ( یا آدم ِ مشکل دار ) .

تلاش ِ کارگردان ِ دانمارکی ِ این فیلم (Lars von Trier  این است که رفتار ِ مردم داگویل را طبیعی نشان دهد . رفتاری بدون سوءنیت و غرض  ورزی. مثلا ً Tom  بخاطر ضعیف النفس بودن ، در ادامه ی رابطه با Grace  کم می آورد و به گانگسترها محل مخفی شدن Grace  را لو میدهد . سایر اهالی هم یه این خاطر از کار او استقبال میکنند که به فکر نجات خود هستند از شر ِ مشکلاتی که فکر میکنند Grace برایشان پیش آورده است . این ضعف آنها نه تنها باعث میشود Grace را از دست بدهند ، بلکه کل شهر را با مشکل مواجه میکنند ..

 

موسیقی این فیلم به اثر گذاری ِ فضای ِ دراماتیک صحنه های تئاترگونه ی آن کمک فراوانی میکند . جالب است ؛ در این فیلم هیچ دکور خاصی وجود ندارد و در عین حال تمام صحنه های مورد نیاز، موجود است . خلاقیت ِ لارس ترایر (Lars von Trier ) در جای جای ِ این فیلم ِ سه ساعته کاملا ً مشهود است. یکی از این موارد ، استفاده از صدا بجای تصویر است ؛ مثلا ً هر وقت که احتیاج به سگ در فیلم است ، صدای پارس کردن یک سگ به بیننده این چنین القا میکند که سگی در کار است در حالی که این چنین نیست . یا به جای باز و بسته شدن در ، فقط صدای آن و حرکت دست هنرپیشه ، به ما میفهماند که دری باز شد ( یا بسته شد ) .  دیگر اینکه برای نشان دادن زمان اتفاق ماجراها ( اینکه روز است یا شب ) ، از نور ِ اطراف ِ صحنه استفاده میشود ؛ نور سفید ( برای نمایش روز ) و یا تاریکی مطلق ( برای شب )  و بسیاری دیگر از اینگونه ابتکارات در فیلم .

 

بخش نهم ِ فیلم ( صحنه ی نهایی ) ، شاید تأثیرگذارترین بخش فیلم باشد ؛  پایانی غیرقابل پیش بینی و شوک آور . اگرچه پایانی است غم انگیز و بی پروا در نشان دادن خشونت ، ولی برای تفهیم ِ منظور کارگردان بسیار مهم و حیاتی است ؛ شاید اگر Tom  در عشقش ثابت قدم تر می بود ، شاید اگر اهالی مهمان نوازتر می بودند ، شاید اگر Grace بزرگوارتر می بود و تصمیم بر انتقام نمیگرفت ، شاید اگر ...

 

اگر چه داگویل نمایانگر ِ جسارت لارس ترایر است در به سینما آوردن عناصر تئاتری  نمایش  و البته موفقیت ِ  او در این کار ، ولی خالی از ضعف هم نیست ؛ شاید مهمترین نقطه ضعف فیلم ، زمان طولانی و تعداد بخشهای زیاد آن است ؛ 10 بخش ( نه بخش اصلی و یک مقدمه ) در زمانی نسبتا ً طولانی به همراه بیان ِ گاها ً سنگین راوی ِ فیلم ، فهم ِ داگویل را در لحظاتی سخت میکند !

از دیگر نقاط ضعف ِ فیلمنامه ی داگویل ، میتوان به پرداخته نشدن ِ دقیق به علت ِ فرار Grace اشاره کرد. موضوعی که با یک مشاجره ی چند دقیقه ای بین Grace  و پدرش تا حد زیادی گنگ ماند و ..

 

سوم - بد نیست بدونید که ...

-     استیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg ) بعد از دیدن فیلم Europa  (1991 ) ، به لارس ترایر پیشنهاد کارگردانی ِ فیلمی در آمریکا رو میده که ترایر قبول نمیکنه ..

-     لارس ترایر گفته : فکر نمیکنم نیکول کیدمن (Nicole Kidman ) رو تو داگویل خیلی اذیت کرده باشم ولی میدونم اون معتقده که من آدم سخت گیری هستم ..

-     لارس ترایر در اکثر قسمتهای سینما دستی بر آتش دارد ؛ هم کارگردانه ، هم نویسنده ، هم تهیه کننده ، هم فیلم بردار . جالبه بدونین فقط یکبار کاندیدای اسکار شده اون هم  در بخش موسیقی در سال ِ 2000 بخاطر فیلم ِ Dancer in the Dark .

 

 

والسلام ..

یا علی مدد ..

 

 

منابعی که از برخی مطالب آنها در این نوشته استفاده شده است :

1) http://imdb.com/name/nm0001885/bio
2)
http://movies.yahoo.com/movie/1808403767/info

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 19:53  توسط www2006  |