پیش از شروع ؛
به نام نامی حق که یادش آرامش است و نامش تضمین موفقیت

اول – رقابت بر سر ِ تفاوت ..
یه جا شنیدم :
" تمام داستانهای دنیا گفته شده ! دیگه داستان ِ جدیدی برای گفتن وجود نداره ؛ محتوا و اصل ِ موضوع ِ تمام داستانهایی که نوشته میشه تکراریه و فقط شکل و رنگ و لعابش فرق میکنه "
راستش زیاد از این نظر خوشم نیومد ولی با این حال هنوز نتونستم واسه این نظر، مثال نقض پیدا کنم ! یعنی به اصل ِ هر داستان ( یا فیلم ) که دقت کردم ، چیز جدیدی دستگیرم نشد و همون ارزشها و دغدغه های کلیشه شده رو به شکلی دیگر دیدم ..
اگر بنا رو بر درست بودن ِ این نظر بگذاریم ( امیدوارم بالاخره یکی پیدا بشه که یا ردش کنه یا توجیهش کنه برای من ) ، داستانها( و در نتیجه فیلمها )یی ارزشمند جلوه میکنند که این تفاوت را در شیوه ی بیانشان فریاد بزنند .. کاری که Dogville با تمام قدرت تلاش دارد انجامش دهد ..
دوم - کمی پانتومیم ، کمی تئاتر ، کمی فیلم ..
داگویل داستان ِ سرراستی دارد. در این فیلم ، نه اثری از پیچیدگی و چندلایه بودن ِ فیلمنامه است و نه کارگردان سعی کرده کار ِ خود را با تکنیکهای مختلف ، پیچیده نشان دهد ؛ ما با یک داستان ساده و سرراست طرفیم و هیچ داستان ِ فرعی دیگری در کار نیست . Grace (Nicole Kidman ) دختری است در حال فرار از دست تعدادی گنگستر که به شهرک ِ داگویل پناه می آورد . Tom ( Paul Bettany ) ( پسری از اهالی داگویل ) او را مخفی میکند و ازسایر ِ اهالی میخواهد که به او کمک کنند . آنها هم قبول میکنند و او را مخفی میکنند و در عوض Grace هم برای آنها کار میکند . با گذشت زمان ، اهالی داگویل متوجه میشوند که پنهان کردن دختر ریسک بزرگی است و فضا را برای او سخت تر میکنند و کار بیشتری از او میکشند بی توجه به اینکه Grace شاید روزی بتواند تلافی کند ...
تمام آنچه برای نمایش ِ یک شهر لازم است در تک صحنه ی موجود در فیلم ، وجود دارد ؛ محلی شبیه کلیسا برای اجتماعات مردم ؛ یک خانواده ی پرجمعیت ؛ یک مغازه برای خرید روزانه ؛ مردی به همراه یک تراک ( مینی کامیون ) برای ارتباط با دنیای بیرون از شهرک و دو سه عامل اساسی دیگر . هر یک از این بخشها را میتوان به عنوان نمادی از قشرهای مختلف مردم در نظر گرفت . چیزی که کارگردان برای بیان حرفش به آنها نیاز دارد ؛ جماعتی از انسانها برای بررسی ِ نحوه ی برخورد آنها با یک مشکل ( یا آدم ِ مشکل دار ) .
تلاش ِ کارگردان ِ دانمارکی ِ این فیلم (Lars von Trier )، این است که رفتار ِ مردم داگویل را طبیعی نشان دهد . رفتاری بدون سوءنیت و غرض ورزی. مثلا ً Tom بخاطر ضعیف النفس بودن ، در ادامه ی رابطه با Grace کم می آورد و به گانگسترها محل مخفی شدن Grace را لو میدهد . سایر اهالی هم یه این خاطر از کار او استقبال میکنند که به فکر نجات خود هستند از شر ِ مشکلاتی که فکر میکنند Grace برایشان پیش آورده است . این ضعف آنها نه تنها باعث میشود Grace را از دست بدهند ، بلکه کل شهر را با مشکل مواجه میکنند ..
موسیقی این فیلم به اثر گذاری ِ فضای ِ دراماتیک صحنه های تئاترگونه ی آن کمک فراوانی میکند . جالب است ؛ در این فیلم هیچ دکور خاصی وجود ندارد و در عین حال تمام صحنه های مورد نیاز، موجود است . خلاقیت ِ لارس ترایر (Lars von Trier ) در جای جای ِ این فیلم ِ سه ساعته کاملا ً مشهود است. یکی از این موارد ، استفاده از صدا بجای تصویر است ؛ مثلا ً هر وقت که احتیاج به سگ در فیلم است ، صدای پارس کردن یک سگ به بیننده این چنین القا میکند که سگی در کار است در حالی که این چنین نیست . یا به جای باز و بسته شدن در ، فقط صدای آن و حرکت دست هنرپیشه ، به ما میفهماند که دری باز شد ( یا بسته شد ) . دیگر اینکه برای نشان دادن زمان اتفاق ماجراها ( اینکه روز است یا شب ) ، از نور ِ اطراف ِ صحنه استفاده میشود ؛ نور سفید ( برای نمایش روز ) و یا تاریکی مطلق ( برای شب ) و بسیاری دیگر از اینگونه ابتکارات در فیلم .
بخش نهم ِ فیلم ( صحنه ی نهایی ) ، شاید تأثیرگذارترین بخش فیلم باشد ؛ پایانی غیرقابل پیش بینی و شوک آور . اگرچه پایانی است غم انگیز و بی پروا در نشان دادن خشونت ، ولی برای تفهیم ِ منظور کارگردان بسیار مهم و حیاتی است ؛ شاید اگر Tom در عشقش ثابت قدم تر می بود ، شاید اگر اهالی مهمان نوازتر می بودند ، شاید اگر Grace بزرگوارتر می بود و تصمیم بر انتقام نمیگرفت ، شاید اگر ...
اگر چه داگویل نمایانگر ِ جسارت لارس ترایر است در به سینما آوردن عناصر تئاتری نمایش و البته موفقیت ِ او در این کار ، ولی خالی از ضعف هم نیست ؛ شاید مهمترین نقطه ضعف فیلم ، زمان طولانی و تعداد بخشهای زیاد آن است ؛ 10 بخش ( نه بخش اصلی و یک مقدمه ) در زمانی نسبتا ً طولانی به همراه بیان ِ گاها ً سنگین راوی ِ فیلم ، فهم ِ داگویل را در لحظاتی سخت میکند !
از دیگر نقاط ضعف ِ فیلمنامه ی داگویل ، میتوان به پرداخته نشدن ِ دقیق به علت ِ فرار Grace اشاره کرد. موضوعی که با یک مشاجره ی چند دقیقه ای بین Grace و پدرش تا حد زیادی گنگ ماند و ..
سوم - بد نیست بدونید که ...
- استیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg ) بعد از دیدن فیلم Europa (1991 ) ، به لارس ترایر پیشنهاد کارگردانی ِ فیلمی در آمریکا رو میده که ترایر قبول نمیکنه ..
- لارس ترایر گفته : فکر نمیکنم نیکول کیدمن (Nicole Kidman ) رو تو داگویل خیلی اذیت کرده باشم ولی میدونم اون معتقده که من آدم سخت گیری هستم ..
- لارس ترایر در اکثر قسمتهای سینما دستی بر آتش دارد ؛ هم کارگردانه ، هم نویسنده ، هم تهیه کننده ، هم فیلم بردار . جالبه بدونین فقط یکبار کاندیدای اسکار شده اون هم در بخش موسیقی در سال ِ 2000 بخاطر فیلم ِ Dancer in the Dark .
والسلام ..
یا علی مدد ..
منابعی که از برخی مطالب آنها در این نوشته استفاده شده است :
1) http://imdb.com/name/nm0001885/bio
2) http://movies.yahoo.com/movie/1808403767/info